<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>A thousand kisses deep</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2009 06:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>براي خودم</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتي آرام بگيريم و از پيله آشفتگي رها شويم حقيقت از زير پوست بيرون مي‌خزد و دوره‌اي جديدي از رنج آغاز مي‌شود كه يا به تعالي مي‌رساند يا به زندگي پست حیوانی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارك</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تولدت مبارك&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 05:19:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال من و تو آغشته به سبز</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعد از مدت‌ها خودمو شكستم، فرو رفتم به گذشته‌ها، مي‌خواستم ۱۰روز پيش كه سالگردمون بود شروع كنم به نوشتن اما راستش دل و دماغش نبود، ميدوني كه منظورم چيه! و كتاب شاهزاده كوچولو بيارم بزارم جاي هميشگي، يكمي چشم بدونم اين طرف و آن طرف ببينم تو هم دلت غش رفته يا نه، يه نوار سبز هم برات گذاشتم وسط كتاب، راستش با خودم فكر كردم اگر يه ديكتاتور دستش به شاهزاده كوچولو برسه ... اوه دارم چي مي‌گم مگه تو كشور ما ديكاتوري هم هست، بگذريم داشتم فكر مي‌كردم هنوز اين خاطره‌ها و روياها هستند كه من سرپا نگه داشتند چون از خودمون كه بگذريم ديگه چيزي خونم به جريان نميندازه جز يه پاره سنگ كه دلم مي‌خواد سر يكي بتركونه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب ميدونم تو هم تو يكي از اين پس كوچه‌هاي تهران زندگي مي‌كني از دست اتفاقات اخير داري كم‌كم وزن كم مي‌كني، خوبه به نفع هركي نشد به نفع تو شد هرچند من هنوزم دلم مي‌خواد وقتي دستم قلاب مي‌كنم دور كمرت دستام به هم نرسند، حالا داره روز آخرمون برام پر رنگ‌تر مي‌شه و اون گرمي رو پيشونيم داره داغ‌تر مي‌شه و جاي دستام دور كمرت مي‌مونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يادت مياد يكي از اين شباي سرد زمستون بود كه با هم حرف نمي‌زديم، مثلا من رفته بودم تو قهر، ميدوني كه اون قهر و آشتيا همشون بوي كودكي مي‌دادند، آره شب سردي بود، با بابات حرفت شد از خونه زدي بيرون پناه بردي به دل كوه، ساعت ۲:۳۰ صبح بود كه سرما بين انگشتاي پات خوابيده بود تو نمي‌تونستي گرمش كني، احساس تنهايي مي‌كردي، ترسيده بودي كه نمي‌توني چيزي عوض كني دلت مي‌خواست حداقل من دركت كنم اما من خيلي عصباني بودم و نمي‌تونستم بفهممت. ساعت ۳:۳۰ بود كه فاطمه گفت در خونه زدي، گفتم محلت نده برگردي بري خونه، گفت حالت خيلي خرابه پاشدم اومدم مث يه توپ قل‌قلي كز كردي جلوي در خونه، دلم ريش شد، دوست داشتم بغلت كنم بوست كنم، انقدر  هـــــــا كنم تو دستت كه گرما به همه بدنت رسوخ كنه، اما تو خيلي نااميدم كرده بودي،اينه كه گفتم پاشو بيا لباساتو عوض كن سرما نخوري و جاتو انداختم كه بخوابي، همه پرسيدند چت شده گفتم لي لي به لالات نزارن بخوابند، و خودم زود خزيدم رو تختم، چشمام بستم اما نبسته بودم داشتم نگات مي‌كردم كه چه طوري دستات گذاشتي زير سرت زل زدي به من، ديدم داري آروم آروم گريه مي‌كني، گفتي نمي‌خواي بدوني كجا بودم چرا اين وقت صبح اينجام، گفتم نه خيلي خسته ام فقط بخواب، و تو يك ساعتي به من نگا مي‌كردي ، دلم خيلي براي خودمون مي‌سوخت، اينكه هيچ كس نمي‌فهميد ما دوتا چه قدر با هم بي‌نظير بوديم و يادم اومد همه اينا از جايي شروع شد كه من خواستم بزرگ بشي، واسه همين كتاب شاهزاده كوچولو مي‌خواستم بيارم سر قرار،وقتي كه خوابت برد اومدم بالا سرت نفسمو حبس كردم يه بوسه زدم رو شونه‌هات و تو آروم گفتي خيلي دوستم داري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه خواستم بگم  دست و دلم به كار نمي ره اگه كتابم سر جاي هميشگي نبود واسه اين بود كه بدجوري تو فكر يك سقفم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هميشه با روياهات سفر كن و پيامبري شو كه مي خواستي، خلس جان روياهات تجربه كن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 05:18:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با هم مي‌مانيم</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزها در عمق چشمانم نفوذ كرده‌اند كه خزيدن گلوله‌ها را زير پوستم احساس مي‌كنم آنقدر كه اشكهايم نمي‌ريزند و گلويم را گويي انباشته از تيغ‌هاي ماهي كرده‌اند. بيش از هرچيز مي‌خواهم از آنچه اين روزها در انتهاي ديدگان‌مان جاي گرفته‌اند بنويسم و چه ناتوانم در نوشتن. بر من خورده مگيريد نوشتن سخت است ، نمي‌شود آن كه ديده‌ايم ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 11:02:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يه چيزي بگو</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقتي هست كه نمي‌تونم بنويسم نكه كلا ننويسم تو خونه كه هستم چند صفحه‌اي سيا مي‌كنم اما حقيقت اين هست كه هيچكدوم قابل نوشتن تو بلاگم نيستن الان هم كه دارم بلغور مي‌كنم نميدونم نتيجه‌اي داره يا نه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم مي‌خواد هركس كه از كنار بلاگم  رد مي‌شه يه چاي دلچسبي نوش جان كنه تا كيف ما هم كوك شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اگر عاشق شدي ، عاشق چي شدي،  فكر مي‌كني چه ويژگي  در يك آدم ببيني عاشقش مي‌شي؟ و و و و&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من منتظرم بخونمتون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 08:21:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارك </title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدايا ، تو را قسم به بركت گندم‌زار، من را در اين سال به گونه‌اي بساز&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; شكل بده و بتراش، تا براي صلح بكوشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر كجا نفرت است، عشق باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر كجا كينه است، عفو باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر كجا ياس است، اميد شوم و هر كجا غم است، شادي شوم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;يعني ممكنه!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلم  ميخواهد از ته دل به تمامي موجودات عشق بورزم &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدايا عاشقت هستم، من را دوست بدار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 06:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز تولد من</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; با تاخير متن روز تولدم براي دل خودم مي‌نويسم و يادم مياد چه قدر دلتنگم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز تولد من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه در كنار من هستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آغوش مي‌گيرند و مي‌بوسند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تولدم را تبريك مي‌گويند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم آنها را در آغوش مي‌گيرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنان كه تنهائيم را در‌آغوش مي‌گيرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزهايي هستند كه از راه مي‌رسند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بو، طعم، خاطره‌هايي كه تا ابد با تو مي‌مانند را با خود مي‌آورند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي خواهد سيب باشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي‌خواهد تو هم سيب باشي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم خيلي چيزها مي‌خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم سرخ شدن هم مي‌خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر دلت مي‌خواهد من چشمانم را مي‌بندم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و تو بوسه‌اي به پيشانيم مي‌زني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانم را كه باز كردم نبودي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما پيشاني من هنوز داغ است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اين اتفاق  چنديست گذشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي‌گويند تب دارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من كه مي‌دانم اين تب چيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 08:29:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احمد شاملو</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;خداوندان درد من، آه! خداوندان درد من!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديرگاهي است كه من سرآينده خورشيدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وشعرم را بر مدار مغموم شهاب‌هاي سرگرداني نوشته‌ام كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من براي روسبيان و برهنگان مي‌نويسم ... براي شما كه عشقتان زندگيست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه به خاطر دنيا ـ به خاطر خانه تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر يقين كوچكت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر آرزوي يك لحظه من كه پيش تو باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر دستهاي كوچكت در دستهاي بزرگ من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و لبهاي بزرگ من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگونه‌هاي بي‌گناه تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر يك لبخند كه مرا در كنار خود ببيني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خداوندان درد من، آه! خداوندان درد من!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت. آتش اين همه حرف در گلويم كه براي برافروختن ستارگان هزار عشق فزون است در ناشنوائي گوش تو &lt;STRONG&gt;خفه‌ام خواهد كرد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه‌ام، افسوس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بي چراغ و آتشي كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 12:23:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذيان</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شيطنتم گل مي‌كنه همان‌طور كه بين دستات گير افتادم يكمي به عقب هل ميدمت تو هم از فرصت استفاده مي‌كني تمام هيكلت رو مي‌اندازي رو شانه‌هام، مي‌خندم مي‌گم آره منم گوشام درازه! به من نگاه مي‌كني مث وقتي كه گربه‌ها خودشون لوس مي‌كنند و تو دلت نمياد دستت رو بين موهايشان نكني، به دختر بلوند مي‌گي يعني من دولوغ مي‌گم، از سبك گفتنت خوشم مياد و بوسه‌اي مي‌كارم روي پيشونيت. خودش مي‌چپونه تو بغلم، ا ا زرنگي زود پس بده گولم زدي، حالا بلوند داره پاهاش مي‌اندازه رو هم، اداي بچه ها رو در مياري ميگي نه مال خودمه پس نميدم مال خود خود خودم... دستم مي‌اندازم دور گردنت بلوند ميگه يعني به منم نميدي؟ قيافه غمگين به خودم مي‌گيرم منتظر مي‌شم نازم بكشي. مگه دلت مياد بوسش نكني وقتي داره دست‌هاي كشيده لطيفش را از بين موهاش در مياره . ميگي تو هم مال خودمي به هيچ كس نميدمت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  نمي توني باور كني،  نمي توني حدسم بزني، مي‌خواي زودتر لو بدم، اما نميدم بايد مژده‌گوني بدي ! خب چي مي‌خواي؟  نميدونم خودت بگو چه مژده‌گوني مي‌خواي بدي! با پاهات پاهام مي‌گيري تا فرار نكنم مي‌خورم زمين. آي آي آي دستپاچه شدي، بغلم مي‌كني ببينم چيزيت شد؟ بلوند : آره لپم اوف شد بوسش كن گوب بشه! تو هم كه از خدا خواسته. دم گوشش ميگي نمي‌گي؟ پدر شدي!  بلوند اخماش ميره تو هم ، رنگت مي‌پره! دستات سرد ، لرز مي‌كنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كجا ميري؟ الان ميام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاشو مگه تو كار نداري، چه قدر مي‌خوابي دير شد. چشمام رو باز نمي‌كنم، آرام آرام دستام روي شكمم مي‌كشم كه تخت چسبيده به كمرم. با اون يكي دستم دنبال يه بالشت ديگه مي‌گردم، من حامله نيستم. مامان ميگه پسر پاك خل شده ، بلند شو كلي كار داريم صبحانه هم كه خوردي اين كارتن‌ها رو ببر انباري.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارتن‌ها را كه بردم بلوند داشت دنبال كليدش مي‌گشت، لبخندي زد با دستاش موهاي رو پيشانيش را كنار زد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم مهم</title>
<link>http://crazily.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي كودك بودم دنيا و تمام آنچه مي خواستي در اختيارت باشد يك رنگ ديگر بود حتي بدترين كارهايي كه انجام‌داده‌اي را به خاطر مي‌آوري ، بلند بلند شروع مي‌كني به خنديدن. به يادم مي‌آيد از يك آدم بسيار بزرگ تر از خودم شنيدم لايه ازون دارد پاره مي‌شود. با چشمهاي گرد شده نگاهش كردم و همينطور كه انگشتم در دماغم بود انديشيدم كه لايه ازون بسيار مهم است چون آدمهاي بزرگتر از من در موردش بحث مي‌كنند. تصميم گرفتم  لباس قهرمانان را به تن كنم و لايه ازون را از دست آدمي كه آن را پاره مي‌كند نجات دهم .... و بسيار زود بزرگ شدم ـ منظور همان بلند شدن قد و بالا رفتن سن است ـ ديدم چيزهاي بزرگتر از لايه ازون هم هست و گفتم لايه ازون را بي‌خيال ... &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=3&gt;       همين چند هفته پيش با دوست دوران كودكيم گردك رفتيم كوه، از گذشته ها گفتيم ، گفتيم و شنيديم و خنديديم ، به خاطر آورديم كه مي‌خواستيم آدمهاي بزرگي شويم و اسممان را در تاريخ ثبت كنيم. حس مشترك من و گردك  افتخار كردن و باليدن به دوران كودكيمان بود. گردك گفت انگار وقتي بچه‌بوديم آدم‌هاي مهمتري بوديم .... تمام تنم شروع كرد به لرزيدن ، چيزي گفته بود كه تمام درونم را می سوزاند، به ياد كتابهاي دكتر شريعتي ، موريس مترلينگ، چخوف، مثنوي .... افتادم كه در كتابخانه‌ام انباشته‌ام و حتي تعدادي از آنها را نيز باز نكردم چه برسد به خواندن ، سه تاري كه زير بغلم مي‌گيرم و هاي هاي مي‌گريم، به آرشيو فيلمهايم فكر كردم كه جدا از علاقه‌ام آنها را ديده‌ام تا عقب نمانم بگم من هم آن فيلمهاي معروف را ديده‌ام، ياد خيلي چيزها افتادم، مثلا محل كارم كه خيلي‌ها آرزو دارند آنجا كار كنند، ........ و فكر مي‌كني داشتن اين كتاب‌ها و ثبت نوشته ها و نقاشي‌هايت،  شركت در بحث‌هاي فرهنگي و فلسفي ... يعني اينكه تو ديگر آدم كامل و مهمي هستي. &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما وقتي تنها مي‌شوي به درونت نگاه مي‌كني مي‌بيني چه قدر تكيده و خالي‌است، مث يك آدم تشنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=crazily&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>crazily</dc:creator>
<guid>http://crazily.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
