تبليغاتX
A thousand kisses deep - آدم مهم

وقتي كودك بودم دنيا و تمام آنچه مي خواستي در اختيارت باشد يك رنگ ديگر بود حتي بدترين كارهايي كه انجام‌داده‌اي را به خاطر مي‌آوري ، بلند بلند شروع مي‌كني به خنديدن. به يادم مي‌آيد از يك آدم بسيار بزرگ تر از خودم شنيدم لايه ازون دارد پاره مي‌شود. با چشمهاي گرد شده نگاهش كردم و همينطور كه انگشتم در دماغم بود انديشيدم كه لايه ازون بسيار مهم است چون آدمهاي بزرگتر از من در موردش بحث مي‌كنند. تصميم گرفتم  لباس قهرمانان را به تن كنم و لايه ازون را از دست آدمي كه آن را پاره مي‌كند نجات دهم .... و بسيار زود بزرگ شدم ـ منظور همان بلند شدن قد و بالا رفتن سن است ـ ديدم چيزهاي بزرگتر از لايه ازون هم هست و گفتم لايه ازون را بي‌خيال ... 

       همين چند هفته پيش با دوست دوران كودكيم گردك رفتيم كوه، از گذشته ها گفتيم ، گفتيم و شنيديم و خنديديم ، به خاطر آورديم كه مي‌خواستيم آدمهاي بزرگي شويم و اسممان را در تاريخ ثبت كنيم. حس مشترك من و گردك  افتخار كردن و باليدن به دوران كودكيمان بود. گردك گفت انگار وقتي بچه‌بوديم آدم‌هاي مهمتري بوديم .... تمام تنم شروع كرد به لرزيدن ، چيزي گفته بود كه تمام درونم را می سوزاند، به ياد كتابهاي دكتر شريعتي ، موريس مترلينگ، چخوف، مثنوي .... افتادم كه در كتابخانه‌ام انباشته‌ام و حتي تعدادي از آنها را نيز باز نكردم چه برسد به خواندن ، سه تاري كه زير بغلم مي‌گيرم و هاي هاي مي‌گريم، به آرشيو فيلمهايم فكر كردم كه جدا از علاقه‌ام آنها را ديده‌ام تا عقب نمانم بگم من هم آن فيلمهاي معروف را ديده‌ام، ياد خيلي چيزها افتادم، مثلا محل كارم كه خيلي‌ها آرزو دارند آنجا كار كنند، ........ و فكر مي‌كني داشتن اين كتاب‌ها و ثبت نوشته ها و نقاشي‌هايت،  شركت در بحث‌هاي فرهنگي و فلسفي ... يعني اينكه تو ديگر آدم كامل و مهمي هستي.

اما وقتي تنها مي‌شوي به درونت نگاه مي‌كني مي‌بيني چه قدر تكيده و خالي‌است، مث يك آدم تشنه!

+ نوشته شده در 87/10/10ساعت 11:35 توسط crazy |