درحال خواندن كتاب بودم
اسمش چي بود؟! همين كه تو ميگي ...!
فقط يك كلمه، تصوير، آهنگ، هواي تكراري، كاسه آشي كه تو زمستون ۱۰ سال پيش خوردي و هنوز طعمش زير دندونات .... فقط يكي، حتي يه ثانيه يادآوري يكي از اينا مي تونه كشيده اي به گوشت بزنه و توسرخ بشي، يادت نياد چه طوري بود كه فصل جديد از داستان زندگيت آغاز شد، و تو بياختيار شروع ميكني به گريه كردن، و بيصدا توي دلت نجوا ميكني، تلاش بيهودهاي ميكني تا جسمت همراه تو به عقب برگرده، به دورهاي نزديك و نزديكهاي دور، و بعد بلند بلند گريه ميكني و ميزاري فكر و روحت پرت شه بره به دره هاي عميق، سفر ميكني، ثانيه ها، دقيقه ها، ساعتها ...... در اين لحظهاست كه تو فكر نميكني به جسمت؟!
وقتي يادت مياد كه بايد برگردي ، قيافت ديدنيه و من اگر ميتوانستم حيرت نگاهت را فهم كنم براي ابد قاب ميگرفتم، و تو ميبيني كه ديگر خواندن كتاب به انتها رسيده و جسمت مايلها تنها رفته انتهاي يك چاه و به ماه نگاه ميكند در ماه تصويري است بسيار شبيه به تو، مخصوصا وقتي تو را ميبوسد و تو براي شيطنت دستانت را مياوري جلوي صورتت، آخ كه چه دلتنگ آن تحريكهاي كودكانه ميشوم،و تصوير بيرنگ و بيرنگ تر شبيه جسم زرد رنگي كه انتهاي چاه ايستاده و به ماه نگاه ميكند.....