افكارم پاره پاره مي شود
گويي مسيري را طي ميكنند
مسيري كه تو در تمامي آن خانه كردهاي
باز هم اتفاقي بوي عطرت در فضا پخش ميشود
باز هم
و بازهم
و اين بازهمهاي تكرار و تكرار
مرا خلاصي نيست از اين درد كه گاه بسيار لذيذ است
دلم برايت تنگ ميشود
اما اشكي نميچكد
در سينه دفن ميشود
در اعماق قلبم
شايد بهترين مكان باشد
براي از ياد بردن
براي آنكه ارزشمند بمانند
كاش ميدانستي كه هنوز پروايي نيست مرا از دوست داشتن