اگر نعمت نوشتن را به ياد آورم كمي از درد و رنجم می کاهد...
دورترها بيشتر مي نوشتم فكر كنم انها نيز همين اندازه دلگير بودن، تمامي آنها را دوست نداشتم اما بعضياز آنها در گلو گير كن بودن ... احتمالا سري در خود داشتند و من از اين بابت بود كه لذت ميبردم....
حال كه به بيماري ماليخوليايي دچار شدهام چند چيز بيشتر مرا تسكين نميدهد
۱- نوشتن
۲- موسیقی
۳- خیال (رویا)
در اولي گويي عاجز شدهام و چه دردناك است اين درد!
دومي...
در سومي بينظير حركت ميكنم، گوئي به بخشي از درونم قدم ميگذارم كه مرا دچار گيجی ميكند . من اين گيجي را دوست دارم ، اين گيجي درد بسيار لذت بخشياست كه انگار جزئي از من است.... این سومي مثل يك اسب وحشي، در تاختن بينقص است، مدهوش ميشوي ... جايي براي كسي نوشتم ساليان سال است كه ميگذاريم خيال از ذهن ما بگذرد ، برهنه شود و ما را ماليخوليايي كند، من آن حالت را بيشتر ميپسندم وقتي در خلسه هستي ....
چندجايي هم شعر و چرند نوشته ام مثل : پنجره باز است ميتوان گريخت، صداي چكاوك را شنيد، اما تن خو كرده است به اين تن، به اين بارداري تلخ، به اين اتاق پست و نمور، به نگاه پنهان پنجره روبرو، ميتوان گريخت ، اما خو كردهاست نگاه، به قاب خالي روي ديوار ....
به نظرم نفرت انگيز است!
چه چيز نفرت انگيز است؟! ميتواند اين باشد يادم نباشد اين پنجرهباز ممكن است آخرين طبقه يك برج باشد ... چيزهاي ديگري هم ميتواند باشد .... شايد اگر تو هم سخن بگويي ....
چگونه ميتوان رها شد از كرمهايي كه ذهن را ميكاوند و در هم ميلولند . شايد اين روزها افكارم بيمار گونه گشته است. فكر بيمار را فقط يك نفر كه فكر بيمار گونه دارد درك ميكند....
با اين ديد نوشتم كه يك نفر بيايد و اين وبلاگ را بخواند! هان! حالا خيلي مهم نيست، چون زماني نه خيلي دور ما با هم گفتيم، گريستيم، خنديدم و بسيار ، بسيار و بسيار با هم بوديم، هم آغوش با نوشيدنيهاي دلچسب، مخالف بوديم و گاه باد موافق ... هنوز ميتوانم با تا ابد چهره ات را تجسم و نگاههاي ملتمسانهاي كه پي آغوش ميگشتند، نميداني ، در آن هنگام از جهت نياز مثل يك طفل ميشدي! اين راز را من همان اول فهميدم كه تو بي يك نفر نميتواني زندگي كني... بعدها اين را در تجربههاي تو بيشتر يافتم ، بگذريم ، ميگفتم ما شبها و روزها داستان گفتيم، شنيديم و عشق ورزيديم ... نه خيلي دورترها اينجوري بود، همين جوري كه توصيف كردم، بسيار تحريك كننده، گويا پاياني نبود ... چشمها جور ديگر ميديد . بار ديگر يادآوري ميكنم اين مال نه خيلي دور بود.
حالا يك نگاه خالي مانده و ذهني كه كرمها در آن ميلولند، همه كرمها كرمنيستند، خودم ديدم بعضياز کرم ها پرواز كردند ... بعدها خواهم فهميد كه همه كرمها كرم نيستند ، هميشه بزرگترها اينجور حرف ميزنند بعدها خودت خواهي فهميد ....
لم دادي و تند تند سيگار ميكشي .من ديگه وحشتزده نميشم وقتي تو را در اين حال ببينم . نميدونم به چي فكر ميكني ... احتمالا ميخندي ، خنده هاي جنونآميزي به حماقت من!!!؟
من اينجور بودم ... شايد اينجور هم بمانم!
انگاري هالهاي مبهم مرا از خاطراتم جدا ساخته؟! تصويرهاي مبهمي هم ميبينم. داستان پيرمردي كه ميخواست گوسالش گاو دانايي بشود را شنيدي؟ اين مرا هميشه ياد داستان هاي تو ميندازه ... قصه آليس در سرزمين عجايب را چهطور؟ داستان ديوانهاي كه ميخواست عاشق بماند؟
كتاب شاهزاده كوچولو را بارها و بارها به تو دادم بخواني! شايد بارها من آن كتاب را خواندم و نخوانده به تو دادم. نميدانم! اين سئواليست كه مدتهاست از خودم ميپرسم! تو واقعا من بودي؟؟؟