غمگينم
غمم را چگونه بگويم
تو را چگونه بخوانم
سياهي را چگونه بشورم
دلم را چگونه رام كنم
خستهام
خسته از رقصيدن با سازهاي ناكوك
از مترسك بودن
مترسكي از كاه بودن
از پوچ بودن
دلم يك دنيا تنهايي ميخواهد
فقط من باشم
با خويش تنها
من باشم
با دستان تو
من باشم با يك دنيا رشد
نمو
خزيدن
وزيدن
بريدن
دويدن
دلم نور ميخواهد
رقصيدن
شنيدن
بوئيدن
دلم همه را يكجا ميخواهد
دلم گم شدن ميخواهد
اي كه صداي آشنايم به گوش تو ناآشناست
گاه به آسمان نگاه كن
گاه به من
كه ميميرم بي هيچي
كاش ميشد فرياد زد