بعد از مدتها خودمو شكستم، فرو رفتم به گذشتهها، ميخواستم ۱۰روز پيش كه سالگردمون بود شروع كنم به نوشتن اما راستش دل و دماغش نبود، ميدوني كه منظورم چيه! و كتاب شاهزاده كوچولو بيارم بزارم جاي هميشگي، يكمي چشم بدونم اين طرف و آن طرف ببينم تو هم دلت غش رفته يا نه، يه نوار سبز هم برات گذاشتم وسط كتاب، راستش با خودم فكر كردم اگر يه ديكتاتور دستش به شاهزاده كوچولو برسه ... اوه دارم چي ميگم مگه تو كشور ما ديكاتوري هم هست، بگذريم داشتم فكر ميكردم هنوز اين خاطرهها و روياها هستند كه من سرپا نگه داشتند چون از خودمون كه بگذريم ديگه چيزي خونم به جريان نميندازه جز يه پاره سنگ كه دلم ميخواد سر يكي بتركونه.
خب ميدونم تو هم تو يكي از اين پس كوچههاي تهران زندگي ميكني از دست اتفاقات اخير داري كمكم وزن كم ميكني، خوبه به نفع هركي نشد به نفع تو شد هرچند من هنوزم دلم ميخواد وقتي دستم قلاب ميكنم دور كمرت دستام به هم نرسند، حالا داره روز آخرمون برام پر رنگتر ميشه و اون گرمي رو پيشونيم داره داغتر ميشه و جاي دستام دور كمرت ميمونه.
يادت مياد يكي از اين شباي سرد زمستون بود كه با هم حرف نميزديم، مثلا من رفته بودم تو قهر، ميدوني كه اون قهر و آشتيا همشون بوي كودكي ميدادند، آره شب سردي بود، با بابات حرفت شد از خونه زدي بيرون پناه بردي به دل كوه، ساعت ۲:۳۰ صبح بود كه سرما بين انگشتاي پات خوابيده بود تو نميتونستي گرمش كني، احساس تنهايي ميكردي، ترسيده بودي كه نميتوني چيزي عوض كني دلت ميخواست حداقل من دركت كنم اما من خيلي عصباني بودم و نميتونستم بفهممت. ساعت ۳:۳۰ بود كه فاطمه گفت در خونه زدي، گفتم محلت نده برگردي بري خونه، گفت حالت خيلي خرابه پاشدم اومدم مث يه توپ قلقلي كز كردي جلوي در خونه، دلم ريش شد، دوست داشتم بغلت كنم بوست كنم، انقدر هـــــــا كنم تو دستت كه گرما به همه بدنت رسوخ كنه، اما تو خيلي نااميدم كرده بودي،اينه كه گفتم پاشو بيا لباساتو عوض كن سرما نخوري و جاتو انداختم كه بخوابي، همه پرسيدند چت شده گفتم لي لي به لالات نزارن بخوابند، و خودم زود خزيدم رو تختم، چشمام بستم اما نبسته بودم داشتم نگات ميكردم كه چه طوري دستات گذاشتي زير سرت زل زدي به من، ديدم داري آروم آروم گريه ميكني، گفتي نميخواي بدوني كجا بودم چرا اين وقت صبح اينجام، گفتم نه خيلي خسته ام فقط بخواب، و تو يك ساعتي به من نگا ميكردي ، دلم خيلي براي خودمون ميسوخت، اينكه هيچ كس نميفهميد ما دوتا چه قدر با هم بينظير بوديم و يادم اومد همه اينا از جايي شروع شد كه من خواستم بزرگ بشي، واسه همين كتاب شاهزاده كوچولو ميخواستم بيارم سر قرار،وقتي كه خوابت برد اومدم بالا سرت نفسمو حبس كردم يه بوسه زدم رو شونههات و تو آروم گفتي خيلي دوستم داري.
خلاصه خواستم بگم دست و دلم به كار نمي ره اگه كتابم سر جاي هميشگي نبود واسه اين بود كه بدجوري تو فكر يك سقفم.
هميشه با روياهات سفر كن و پيامبري شو كه مي خواستي، خلس جان روياهات تجربه كن.
اين روزها در عمق چشمانم نفوذ كردهاند كه خزيدن گلولهها را زير پوستم احساس ميكنم آنقدر كه اشكهايم نميريزند و گلويم را گويي انباشته از تيغهاي ماهي كردهاند. بيش از هرچيز ميخواهم از آنچه اين روزها در انتهاي ديدگانمان جاي گرفتهاند بنويسم و چه ناتوانم در نوشتن. بر من خورده مگيريد نوشتن سخت است ، نميشود آن كه ديدهايم ....