خدايا ، تو را قسم به بركت گندمزار، من را در اين سال به گونهاي بساز.
شكل بده و بتراش، تا براي صلح بكوشم
با تاخير متن روز تولدم براي دل خودم مينويسم و يادم مياد چه قدر دلتنگم .
امروز تولد من
همه در كنار من هستند
در آغوش ميگيرند و ميبوسند
تولدم را تبريك ميگويند
من هم آنها را در آغوش ميگيرم
چنان كه تنهائيم را درآغوش ميگيرم
روزهايي هستند كه از راه ميرسند
بو، طعم، خاطرههايي كه تا ابد با تو ميمانند را با خود ميآورند
دلم مي خواهد سيب باشم
دلم ميخواهد تو هم سيب باشي
دلم خيلي چيزها ميخواهد
دلم سرخ شدن هم ميخواهد
اگر دلت ميخواهد من چشمانم را ميبندم
و تو بوسهاي به پيشانيم ميزني
چشمانم را كه باز كردم نبودي
اما پيشاني من هنوز داغ است
از اين اتفاق چنديست گذشته
ميگويند تب دارم
من كه ميدانم اين تب چيست.