ديرگاهي است كه من سرآينده خورشيدم
وشعرم را بر مدار مغموم شهابهاي سرگرداني نوشتهام كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند.
من براي روسبيان و برهنگان مينويسم ... براي شما كه عشقتان زندگيست !
نه به خاطر دنيا ـ به خاطر خانه تو
به خاطر يقين كوچكت
به خاطر آرزوي يك لحظه من كه پيش تو باشم
به خاطر دستهاي كوچكت در دستهاي بزرگ من
و لبهاي بزرگ من
برگونههاي بيگناه تو
به خاطر يك لبخند كه مرا در كنار خود ببيني
خداوندان درد من، آه! خداوندان درد من!
اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت. آتش اين همه حرف در گلويم كه براي برافروختن ستارگان هزار عشق فزون است در ناشنوائي گوش تو خفهام خواهد كرد!
خانهام، افسوس!
بي چراغ و آتشي كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.