شيطنتم گل ميكنه همانطور كه بين دستات گير افتادم يكمي به عقب هل ميدمت تو هم از فرصت استفاده ميكني تمام هيكلت رو مياندازي رو شانههام، ميخندم ميگم آره منم گوشام درازه! به من نگاه ميكني مث وقتي كه گربهها خودشون لوس ميكنند و تو دلت نمياد دستت رو بين موهايشان نكني، به دختر بلوند ميگي يعني من دولوغ ميگم، از سبك گفتنت خوشم مياد و بوسهاي ميكارم روي پيشونيت. خودش ميچپونه تو بغلم، ا ا زرنگي زود پس بده گولم زدي، حالا بلوند داره پاهاش مياندازه رو هم، اداي بچه ها رو در مياري ميگي نه مال خودمه پس نميدم مال خود خود خودم... دستم مياندازم دور گردنت بلوند ميگه يعني به منم نميدي؟ قيافه غمگين به خودم ميگيرم منتظر ميشم نازم بكشي. مگه دلت مياد بوسش نكني وقتي داره دستهاي كشيده لطيفش را از بين موهاش در مياره . ميگي تو هم مال خودمي به هيچ كس نميدمت.
نمي توني باور كني، نمي توني حدسم بزني، ميخواي زودتر لو بدم، اما نميدم بايد مژدهگوني بدي ! خب چي ميخواي؟ نميدونم خودت بگو چه مژدهگوني ميخواي بدي! با پاهات پاهام ميگيري تا فرار نكنم ميخورم زمين. آي آي آي دستپاچه شدي، بغلم ميكني ببينم چيزيت شد؟ بلوند : آره لپم اوف شد بوسش كن گوب بشه! تو هم كه از خدا خواسته. دم گوشش ميگي نميگي؟ پدر شدي! بلوند اخماش ميره تو هم ، رنگت ميپره! دستات سرد ، لرز ميكنم...
كجا ميري؟ الان ميام.
پاشو مگه تو كار نداري، چه قدر ميخوابي دير شد. چشمام رو باز نميكنم، آرام آرام دستام روي شكمم ميكشم كه تخت چسبيده به كمرم. با اون يكي دستم دنبال يه بالشت ديگه ميگردم، من حامله نيستم. مامان ميگه پسر پاك خل شده ، بلند شو كلي كار داريم صبحانه هم كه خوردي اين كارتنها رو ببر انباري.
كارتنها را كه بردم بلوند داشت دنبال كليدش ميگشت، لبخندي زد با دستاش موهاي رو پيشانيش را كنار زد.
وقتي كودك بودم دنيا و تمام آنچه مي خواستي در اختيارت باشد يك رنگ ديگر بود حتي بدترين كارهايي كه انجامدادهاي را به خاطر ميآوري ، بلند بلند شروع ميكني به خنديدن. به يادم ميآيد از يك آدم بسيار بزرگ تر از خودم شنيدم لايه ازون دارد پاره ميشود. با چشمهاي گرد شده نگاهش كردم و همينطور كه انگشتم در دماغم بود انديشيدم كه لايه ازون بسيار مهم است چون آدمهاي بزرگتر از من در موردش بحث ميكنند. تصميم گرفتم لباس قهرمانان را به تن كنم و لايه ازون را از دست آدمي كه آن را پاره ميكند نجات دهم .... و بسيار زود بزرگ شدم ـ منظور همان بلند شدن قد و بالا رفتن سن است ـ ديدم چيزهاي بزرگتر از لايه ازون هم هست و گفتم لايه ازون را بيخيال ...
همين چند هفته پيش با دوست دوران كودكيم گردك رفتيم كوه، از گذشته ها گفتيم ، گفتيم و شنيديم و خنديديم ، به خاطر آورديم كه ميخواستيم آدمهاي بزرگي شويم و اسممان را در تاريخ ثبت كنيم. حس مشترك من و گردك افتخار كردن و باليدن به دوران كودكيمان بود. گردك گفت انگار وقتي بچهبوديم آدمهاي مهمتري بوديم .... تمام تنم شروع كرد به لرزيدن ، چيزي گفته بود كه تمام درونم را می سوزاند، به ياد كتابهاي دكتر شريعتي ، موريس مترلينگ، چخوف، مثنوي .... افتادم كه در كتابخانهام انباشتهام و حتي تعدادي از آنها را نيز باز نكردم چه برسد به خواندن ، سه تاري كه زير بغلم ميگيرم و هاي هاي ميگريم، به آرشيو فيلمهايم فكر كردم كه جدا از علاقهام آنها را ديدهام تا عقب نمانم بگم من هم آن فيلمهاي معروف را ديدهام، ياد خيلي چيزها افتادم، مثلا محل كارم كه خيليها آرزو دارند آنجا كار كنند، ........ و فكر ميكني داشتن اين كتابها و ثبت نوشته ها و نقاشيهايت، شركت در بحثهاي فرهنگي و فلسفي ... يعني اينكه تو ديگر آدم كامل و مهمي هستي.
اما وقتي تنها ميشوي به درونت نگاه ميكني ميبيني چه قدر تكيده و خالياست، مث يك آدم تشنه!