بنام مهربانترينم
ساليان سال است كه ميگذاريم خيال از ذهن ما بگذرد ، برهنه شود و مارا ماليخوليايي كند، من آن حالت را بيشتر ميپسندم وقتي در خلسه هستي .
طاق باز روي فرش پشمالو اتاقم خوابيدم دستهايم را با بيقيدي از هم باز كردم و اجازه ميدهم نوك انگشتانم با پرزهاي فرش بازي كند. بيشتر دلم ميخواهد سقف اتاقم شيشهاي باشد تا هرگاه روي فرش آلبالوييم ولو ميشوم به آسمان نگاه كنم، خودم را ببينم كه جوراب پشمي آبيم پاهام، موهامو خرگوشي بستم، بلوز و شلوار چهارخونهاي قرمزم كه آدم را ياد دامنهاي اسكاتلندي مياندازد تنمه، صداي موسيقي به گوشم ميرسد و با شروع آهنگ مورد علاقهامDance me to end of love اولين دانههاي برف رقصيدن را آغاز كنند، لئونارد كهن را ميبينم كه با يك دانه برف چرخشكنان به چشمانم نفوذ ميكند و هر بار با دانه برف ديگري، آنقدر كه ديگر همه جا سفيد ميشود. به خود بر ميگردم هنگامي كه استاد گفت يك روز از ايام هفتهتان را به روي كاغذ بياوريد حسابي ذوق كردم هرچند آنقدر اين ذوق پنهان بود كه گاه از چشمان من هم دور ميماند، حرف پسردائيم در اين مواقع كه ميگويد گويي به خر تيتاب دادهاند مرا به خود ميآورد كه نيازي به تيتاب ندارم بلكه دلم بسيار نوشتن ميخواهد. درست نميدانم به خر تيتاب دادهاند يعني چه در هيچ گنجينه لغاتي معنيش را نيافتم، خيلي هم جدي به آن نيانديشيدهام فقط ميگذارم دل پسردائيم لب به خنده باز كند هميشه جملههايش را با ها هاي بلندي تمام ميكند كه بگويد كيفش كوك شدهاست از اينكه توانسته سربهسرم بگذارد. حال كه با خويش تنهايم ميبينم خواسته استاد، دلم را شبيه به گيلاس سرخ شادي نموده است، با دوستانم توافق كردهايم براي هم آرزو كنيم كه يك گيلاس شاد باقي بمانيم، شايد خندهدار باشد شما هم كه اينك متن مرا ميخوانيد زندگيتان سرشار باشد از گيلاسهاي سرخ و شاد.
مسير دانشگاه تا خانه را چندين ورق در ذهن نوشتم و خواندم و گاه پاك كردم جايش جملهاي ديگر گذاشتم، رسيدن به خانه همانا فرار آنچه در ذهن نوشتم همانا، كار من سخت و دشوار ميشود آنچه را به راحتي در ذهن نوشتم اينك بايد كلماتش را در گوشه گوشههاي افكارم بيابم، در اين حالت، حسي عجيب و لذيذ به انگشتانم نفوذ ميكند و ديگر من از آن خود نيستم، ميشوم شاگردي در برابر استاد، نگاهها پشت نگاه، كاش استاد هم بخواند دل مرا، چيزي پنهان هست، چيزي شبيه يك نجوا، زمزمه ميكند شاگرد نااهلي نيستيم، بر خلاف آنچه در هياهوي ما نمايان است پوشاننده وفاداري ما به كلاس است به آنچه در ديدههاي ما بارور ميشود عشق ميورزيم، بيقيد نيستيم. صداي آقاي افصحي ميآيد كه ضربالمثلي بيربط را ربط ميدهد به شعري كه در كلاس خوانديم، دلم ميخواست جلوي خندهام را بگيرم تا بدانيد آنچه اينك گفتم حقيقت است اما با صداي انفجار خنده در كلاس، شرمنده استاد من هم قاه قاه بلند ميخندم، ساكت بودن ما در كلاس براي شما مقدس است ميدانم و نيك ميدانيم. اما آن لحظه كه قاه قاه خنديدم گفتم شايد كسي در ميان ما خنده را از ياد برده باشد، كاش استاد هم ما را ببخشد.
نوشتن در مورد آنچه انجام دادهايم دشوار است، هرچه بيشتر انديشه ميكنم كمتر مييابم، به خاطر نميآورم آنچه در زندگي روزمره ما ميگذرد ميتواند تا چه اندازه تكراري باشد آنقدر كه تبديل به عادت شده است و اين عادت آنقدر مداوم است كه جزئي از ما ميشود، از درون ما رشد ميكند و در چشمانمان پديدار ميشود و ديگر به ياد نميآوريم آنچه قبل از عادت انجام ميدادهايم جزئي از ما بودهاست. دوست دارم بنويسم، نه از آنچه در محيطي كه در آن كار ميكنم اتفاق ميافتد، نه، نمينويسم كه سازمان ما جز معدود سازمانهايي است كه خوب حقوق ميدهد، مزاياي عالي هم دارد، ميتواني ساعتها در اينترنت چرخ بزني كه سرت گيج برود، اينها كه ميگويم براي همه صدق نميكند اما اينطور هم نيست كه كسي نباشد زير پاي همكارش را خالي كند، گويا چارچوبي از باور در درونش نيست، ميتواني به راحتي با دوستت دشمن شوي و برعكس، ميداني خيلي بد ميشود اگر نتواني درونت را پنهان كني، آن وقت است كه ميتوانند به راحتي بگويند از چه قماشي هستي اگر هم به مزاجشان خوش نيايي و كمي هم ساده باشي ميتوانند به راحتي سرت كلاه گشادي بگذارند، گذاشتن كلاه بر سرت كه كمي هم گشاد باشد جاي دلگيري نيست خب ميتوانستي خيلي هم ابله نباشي! اما وقتي از خودت دور شوي بروي جايي كه خودت هم نفهمي كجا خودت را قايم كردهاي، خيلي بدتر ميشود، چرا كه ممكن است كسي بيايد جايت ساك ساك كند، آه ، فكر كنم دچار بيماري چرندگويي شدهام وقتي خود را رها ميكني تا افكارت پرواز كند از اين بهتر نميشود شروع ميكني به هذيان گفتن، ممكن است زيادي صحبت كني چيزهايي بگويي كه خوش نباشد و باعث سوءتفاهمهايي شود كه نتواني آنها را جبران كني، ياد ميآورم دوستم را كه بسيار دوست ميداشتمش، سعي داشتم از عملم دوست داشتنم را بخواند، از بخت روزگار باد آمد و صفحه ما را ورق زد و من تازه دريافتم كه فصل و داستان جديدي را شروع كردهام به خواندن، غافل بودم كه كي پايان رسيد كتابي كه ميخوانديم و ناخوانده باقي گذاشتيم، بعضيها اينگونهاند بايد با آنها سخن گفت. بنابراين تصميم گرفتم هر از گاهي در صحبتهايم بگويم كه شما را دوست ميدارم ممكن است ناغافل به سفر بروي يا بروم و نداني كه چه قدر دوستت دارم. اوايل فكر ميكردند كه مشاعرم را از دست دادهام اما پذيرفتند هرچند گاه مريم كارهايي انجام دهد دور از انتظار. يكي از اين آدمها كه چنين نسبت به او ابراز علاقه ميكنم دائيم است كه 63 سال دارد و من بسيار دوستش دارم گه گداري زنگ ميزنم تا احساساتش را بخرج دهد و از پشت تلفن بوسهاي آبدار نثار ما كند واداراش ميكنم چندين بار اين كار را انجام دهد، او هم مرام ميگذارد و مهر ما را ميخرد و بلند بلند پشت سر هم ميبوسدم، اگر هم اين اتفاق حضوري صورت گيرد دستانم را قلاب ميكنم دور گردنش، بوسهاي ميكارم روي گونهاش، وقتي سوزش برخورد ته ريشش را با پوستم كمي پائينتر از انعكاس رژم بر گونهاش احساس كردم دعوايمان ميشود چرا ريشهايش را نتراشيده، دختردائيهايم ميزنند زير خنده ميگويند بابا تو هم آره، ا ، مـــامــــان لپ بابا را ببين، زندائي زن آرامي است، ميتواني هميشه در حال رفتن به مسجد دستگيرش كني و صداي دائيم را بشنوي كه به شوخي غرغركنان به او ميگويد باز مدرسهات دير شد و با مهرباني رو به دخترها پخ ميكند تا فراريمان دهد، زندائي ميخندد و سفارش ميكند سربه سرم نگذارند، دختر دائيم ادايي برايم در ميآورد، منم زبانم را تا آنجا كه ميتوانم براي آنها بيرون ميآورم و جستي ميپرم كنار دائيم و مجبورش ميكنم دراز بكشد تا ماساژش دهم، شايد كمي از درد پا و كمرش خلاصي يابد، پسر دائيم ميگويد باز اين خودشيرين آمد و چتر شد. اينگونه كه توصيف كردم ميگذرد ايام ما به اتاقمان پناه ميبريم و كمي كتاب ميخوانيم و آخرش نميفهميم كي خواندن را تمام كرديم، گاهي كه دلمان ميگيرد سازي داريم كه از دل بيشتر با قلبمان راه ميآيد، ميگيريم در آغوشمان و انگشتانمان را ميغلتانيم بينسيمهايش، صداهايي هم از آن در ميآيد كه احساس ما را دگرگونتر ميكند.
ميگفتم كه تازگي نقل مكان كردهايم، خانه جديدمان را بدان دليل دوست ميدارم كه بسيار نورگير است، هرچند به تمسخر به من ميگويند تو چه وقت از روز را در خانه هستي؟! من مقصر نيستم كه هر گاه خلاص ميشوم از كار اين دنيا، هوا رو به تاريكي ميرود، نميدانند نورها از پنجره عبور ميكنند، در اتاقم انباشته ميشوند تا به ديدگانم بيايند و با نگاهم عشق بازي كنند، شايد در اين خانه بتوان كمي خواند، تصادفا دريافتم نياز به دانستن در درونم دودو ميزند. مث گربه همسايهام كه نياز دارد كمي بدود و گلاب به رويتان كنار درختي خرابكاري كند، نگفته بودم همسايه ما گربه نگه ميدارد آن هم در آپارتمان؟ وقتي از پلهها سلانه سلانه بالا ميآمدم سرش را از بين در بيرون آورد، زل زد به من، چه قدر بد نگاه ميكنند اين گربهها به آدم، بيشتر به استخواني ميماند كه احتمالا پوستي از شكل گربه تنش كردهاند، زرد كردم و ياد دوستم افتادم از گربهاي كه دائم در زندگيش سرك ميكشد شكوه ميكند! در يك زمان مناسب با اين گربه سنگهايم را وا ميكنم اميدوارم آداب و رسوم سرش شود تا مث دوستم دچار مشكل نشوم. مدتها بود كه به خلوت تنگ پرسازي ميانديشيدم و مناجات با افكاري كه ميترسي عريان شوند، اما اتفاقاتي ميافتاد كه دلت ميخواهد يك نفر در خلوت تو باشد و به بودنش عادت ميكني، به بودن كسي كه ميداني بسيار به تو نزديك است اما تصويرهاي اشتباه و مبهمي از يكديگر در ذهنتان لانه ميكند، و ميبينيد دستانتان براي لمس كردن از هم بسيار دور است، عادت كردن بيماري موذي است كه دردناكتر از موريانهاي است كه از گرسنگي در جيبت ـ جيبي كه پولهايت را نگه ميداري ـ مناجات ميكند، بيماري لذيذي است كه مخمورت ميكند و دردناكتر وقتي مستي در كار نباشد و تو ميماني با يك حقيقت كه هميشه جلوي افكارت پرسه ميزند، از اين هم بدتر ميشود وقتي در حال رژه رفتن شروع به خواندن آوازي كه تو عاشقش هستي به سبك افتضاحي كند ... بگذريم دارم به تو عادت ميكنم، هنگامي متوجه شدم دچار چنين تبي شدم كه تو از برم رفتي و ترس هولناكي تمام وجودم را لرزاند اما بيش از آن از اين رنج ميبرم، تو به خطا در درونت مرا تصوير ميكشي و فهم ميكني و بازمانده غذاي تخيلت را جلوي پرندگان ميريزي، چه كمكي ميتوانم بكنم نازنينم؟!، بيم من بيش از آن است كه قادر باشم حركت ، يا توضيحي برايش داشته باشم تا برايت درك بياورد، عريان كردن افكاري كه درد به آنچه در قلب است ميافزايد چه سود ؟! جز تكرار مكرر سوءتفاهمهايي كه موجب كسالت و دوري تو ميشود. اما من! چندي پيش دلباخته بودم، دلباخته خوابي كه خفت و حالا عادت ...حقيقت اينك در مه پنهان شدهاست هنگاميكه تب فروكش كند ممكن است انفجاري صورت گيرد، حقيقت زير پوست ميخزد و جايگاهش را در مييابد.
ميبينيد استاد، نوشتن در من اين گونه است، هوشيار ميشوم و ميبينم فرسنگها از آنجا كه ايستاده بودم دور گشتهام، چشمانم را ميبندم و در ذهن مينويسم زمانيكه قلم به دستانم ميرسد ديگر نوشتني در كار نيست گويا يك بار آفريده ميشوند و مرا به خلسه مي برند، گاه نوشتن هم نميتواند آنچه را كه در درون جوانه ميزند عريان كند، تصويرهايي هستند كه انرژي و فهمشان بيش از توان ما است آنگاه چشمانم را ميبندم تا تمامي وجودم فرياد كشند و خويش را رها كنند.
آري! پنجره باز است ميتوان گريخت
صداي چكاوك را شنيد
اما تن خو كرده است به اين تن
به اين بارداري تلخ
به نگاه پنهان پنجره روبرو
ميتوان گريخت
اما خو كرده است نگاه
به قاب خالي روي ديوار
هنگام نوشتن دلم چايي ميخواهد آن هم با انجير يا توت، ميروم ليوان چايي، داغ و دلچسب بريزم، شما هم بفرمائيد، يك ليوان چاي ميتواند بهانهاي باشد براي آغاز دوستي.