چه قدر خوابم مياد، این حس واسه وقتی بود كه سوار تاكسي شده بودم تا برم اداره ، چه قدر دلم ميخواست كمي بيشتر بخوابم با اينكه شب دوش گرفته بودم تا صبح كسل نباشم احساس كوفتگي ميكردم ، این کوفتگی روی شونه هام فشار می آورد برای اینکه این حس ناخوشایند که کمی بوی بی عاری از آن می آمد را رها کنم به اطراف نگاه کردم و برنامه آن روزم را مرور کنم ، ياد بلاگم افتادم كه مدتي هست بروزش نكردم، و شروع كردم به نوشتن تو ذهنم ، حرفهايي هست كه نبايد بگي اما هميشه ميگي با وجودي كه هر بار تصميم ميگيري به كسي نگي و حرفايي هست كه بايد بگي اما هربار كه ميخواي بگي ميري توي اتاق شيشهاي و شروع ميكني روي ديوار عكسی از یک قفس نارنجی با در باز ميكشي منتظر ميماني ، پرنده ای بياد خودشو هلاكت كنه و تو هي براش حرف بزني حرف بزني،اگر هم پرنده ای نیامد چه اشکال دارد میری پرنده فروشی و یک قناری می خری که گه گاهی هم برای چه چه بزنه ُ آخ نه که دلت برای اون پرنده بدبخت بسوزه ها نه، واسه اينكه مطمئن بشي گوشات مشكلي پيدا نكرده .... به اين فكر ميكنم چرا هيچ وقت كلاغها نميرن توي قفس ، بغضم داشت ميتركيد به سختي جلوي لرزش صدا و پاهامو گرفتم تا بتونم يك ساعت مرخصي بگيرم و برم پارك نزديك اداره و هاي هاي گريه كنم، از بخت خوشم جاي امني پيدا شد تا من يه دل سير به كلاغا نگاه كنم ، شايد صورتمم تر شده بود باكي هم نبود كسي اگر ميديد شايد خيال ميكرد تاثير كتاب همنوايي شبانه با اركستر چوبهاست كه مرا انقدر پريشان كرده، آخ ، گاه گريه هم عجب حالي ميدهد، جست و خيزهاي كلاغ بچهاي براي در آوردن تكه نون لواش كه با يك ذوق و سليقه خاصي بردش كمي آنطرفتر توي يك چاله آب خيسش كرد و خورد با ولع لذيذي ميخورد ... خواستم كمي مصدع اوقاتش بشم و بپرسم كلاغ جان ميداني نان لواش چند است ؟ گرسنهتر از آنم كرده بود كه بحث فلسفه كه آخرش باز مي رسيد به گرسنگي را با اين بچه كلاغ آغاز كنم كه آخرش هم يك جوري نگاهم ميكرد كه بشينم سرجاي خودم و به اين فكر كنم چرا مرخصي گرفتم ....
كلاغها نظر منو جلب ميكنن، و من پرت ميشم به عقبهاي دور، دورهاي دوست داشتني، به روزهايي كه پدرم برام يك خودنويس نقرهاي خريد و من چند روز بيشتر اونو نداشتم، خيلي دنبالش گشتم، اما پيدا نشد كه نشد، وقتي گفتم بابايي يه چيز بگم دعوام نميكني؟ خندهاي كرد، نفهميدم چرا اونجوري لبخند ميزد، خيلي دلنشين ميشد و من دلم ميخواست با تمام زوري كه دارم دستمو از پشت دور گردنش حلقه كنم و محكم نگه دارم تا بتوني به راحتي مث اسب بالا و پائين بپره بگه بچه بيا پائين و من شهامت پيدا كنم بگم نه تو اسب مني برو ... شايد مادرم عاشق خندههاي پدرم شده بود كه زنش شد، شايد اونم مث من دلش مي خواست كه يه اسب داشته باشه ...، گفتم خودنويسي كه خريده بود گم كردم يه جور عجيبي به دو تا چشام نگاه كرد كه نميدونستم الانه كه گوشمو بگيره يا بگه فداي سرت بابايي- ميدونم كه دوست داشت از اينكه شبيه مامانم بودم، چند باري اينو بهم گفته بود ... همين قضيه باعث شد تا رابطه بين رت باتلر و دخترش (كتاب بربادرفته) منو ياد خودم و بابام بندازه – تا اومدم بگم بابايي به خدا ... دستشو برد بالا ، گفت اون درخت بزرگ ميبيني، گفتم آره، اون لونه رو مي بيني ،گفتم نه، گفت يكمي بيشتر دقت كني مي بيني اون بالاي بالا ، تا گفتم آها آهان آره ديدمش، گفت اون كلاغه خودنويس تو رو با خودش برده، گفتم آخه چرا بايد خودنويس من با خودش ببره، گفت كلاغا از چيزايي كه برق ميزنن خوششون مياد شايد از خودنويس تو هم خوشش اومده، تندي پريدم گفتم بابا برو بالا بيارش، گفت الان كلاغه تو خونشه اگر بريم بالاي درخت نوكمون ميزنه ، و من هر روز چشم به درخت ميدوختم تا ببينم كلاغه كي از لونش ميره بيرون ...هنوزم دلم ميخواد نقشه بكشم تا از درختها بالا برم و لانه كلاغها را جستجو كنم، به گمونم كلي چيز ميشه پيدا كرد ... از اينجا بود كه كلاغ ها براي من مفهومي جز كلاغ بودن پيدا كردن ...