زمين ميداند خرخاكيها را چه طور ببلعد ..عصباني و ناراحتم، نميدانم بايد چه كار كنم! دوست دارم فريادم را بر سر زمين خالي كنم اما نگران سوسكهايي هستم در اعماق زمين خود را مدفون كردند.... وقتي به ادامه نقش من نيازي نبود من را هم پيش سوسكها دفن ميكنند و از من فقط استخوان باقي ميماند ، من تاوان پس خواهم داد ، اي كاش زمان سرعت پيدا ميكرد تا من فرصت انديشيدن پيدا نكنم ، فرصت فكر كردن به خر خاكيها به سوسكها چه طور مرا ميجوند، آه! افكارم درد ميكنند! انگار تب دارم ... شايدم مست كردم ... دارم كج و معوج راه ميرم ... شايد سوسكها اعتصاب كردند يه سر زمينو گرفتنو دارن تكان ميدهند. متنفرم .. آرزو ميكنم حرفايم را درك كني و اين عفونتي كه تمام بدنم را فرا ميگيرد ... اخ ! تو حتي واژه كثافت را نميداني يعني چه؟! گلویم درد ميكند ... يه چيزايي تو مجراي تنفسيم قنديل بسته ... و تو ميگي قنديل چيه؟! آه آه آه قنديل آه قنديل .آهان قنديل... خب قنديل ... راستش يه روز ميريم غار كتله خور تو زنجان، قنديلاش ديدنيه