قسمتي از كتاب وقتي نيچه گريست:
... چيزي را ناگفته نگذاشتهام. ولي تا بخواهيد افكاري دارم كه نميتوان كسي را در آنها شريك كرد! شما مشتاق گفت و گويي هستيد كه چيزي در آن پنهان نشود. من معتقدم كه نام واقعي چنين موقعيتي، دوزخ است. آشكار كردن خويش بر ديگري، پيش درآمد خيانت است و خيانت، بيزاري ميآورد. اين طور نيست؟ ....
leonard chohen

پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد
گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد
تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را
دکتر علی شریعتی
از خويش آبستنم، درون از درونم تغذيه ميكند و خونم را ميميكد، پس از فارغ شدنم چه خواهم شد؟! به چه خواهم ماند؟! من از خويش باردارم، باردار از هوس، از غرور و كبر،از عشقهاي پياپي باخته، از خويش باردارم پس از فارغ شدن چگونه بر من خواهد گذشت؟!
خشمگينم ، خشم از نگاه تو ، از فريادهاي تكراري و قانوني كه به كثافت ميكشد باورم را ... اميد به زيستن نيست كه ميزيم، عادت است، خوي نه چندان شايسته، خويش را باردار مييابم، باردار از هزاران سلول مرده كه در انتظار فارغ شدن به ابديت پيوستن، باردارم از خون و من تغذيه كردم از آن، باردارم از توهمهاي كرموار، نگران از آنچه باردارم، نگران از فارغ شدن...
باردارم از فريادهايي كه در حنجرهام دفن شدند، باردارم از حرفهاي تو، از نسيمي كه گاه بوسههايم را هوسانگيزتر ميكند، باردارم از آنچه آموختم و لعنت به آنچه آموختم .... باردارم از ترسهاي ويرانگر، .....
قلب تو صدای آواز پرنده ها نوای بهم خوردن باد و برگ را ريزش قطره آبی را از آسمان به عمق زمين میشنود. چرا لطيفتر نباشد وقتی نور ستارهها را میبينی و سهراب را درک میکنی!
خداوند مهربان است و دستهايش محکمتر از هر کوهی است و صدايش دلانگيزتر از هر آبشاری است و او احساسی است لطيفتر از گلبرگ و حتی هزاران بار لطيفتر و نرمتر از نسيمی که در سحرگاه صورتت را نوازش میدهد. میدانم بهتر از من احساسش میکنی کمی سکوت کنی صدايش را در قلبت خواهی شنيد.
خداوند انسان را در بهشت آفريد وبدان روزی به آنجا باز خواهيم گشت... ما از خاکيم... خاکی از جنس آرامش و خداوند از روح خويش بر جسم خاکی بیجان انسان دميد و ين يکی از بزرگترين سخاوتمندیهای پروردگار است. روحش بی شک مقدس است . آری میخواهم بگويم دارای روح مقدسی هستي . روحی که در انتظار يک فرصت هرچد کوتاه است که خود را شکوفا کند و به وصال عشق برسد.
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرويم عزم تماشا کهراست
ما به فلک بوده ايم يار ملک بوده ايم
باز همانجا رويم جمله که آن شهر ماست
(مولانا)
خداوند نعمت انديشيدن داد تا توانيم نيروی عشق. مهربانی. درست انديشيدن . درست ديدن و درست بوئيدن و ... را تقويت کني و مهمتر از همه گفت تو انسانی . اشرف مخلوقات ... تو پادشاهی و هر کار که اراده کنی به انجام خواهد رسيد . اما تحت يک قانون زندگی کن . او داد هرآنچه به نفع آدمی بود از سلامتی جسم و روح گرفته تا وعده بهشت برين اما از ما فقط يک چيز خواست و آنهم برپايی قانون عدالت به خرج دهيم و با ما به عدالت رفتار شود . ممکن است سختیها کشيده باشي ... خيلی چيزها بايد داشته باشي اما نداري و نداشتي و شايد هم هرگز نداشته باشي ... اما آدمی چه داند از فردا که روزی تهيدستی پادشاه شهری نشود . نازايی آبستن نشود و درختی خوشکيده به بار ننشيند و فلسفهای در وجودمان جوانه نزد تا به دياريکه پشت درياهاست و حتی دورتر از هفت شهر عطار نرسي....
به اطرافت بنگر . هر کس به گونه ای مینالد يکی برای از دست دادن عزيزی. ديگری برای از دست دادن مالش. آن يکی برای گم کردن ايمانش و اين کودک برای کنده شدن پای عروسکش . اما همه تحمل میکنن البته نه همه ... فقط آنان که ايمان را يافته اند و شور عشق را در زيست دانستهاند و از اين تحمل لذتی بس ناباورانه احساس میکنند .
کاش با عشق ببخشيم و با ايمان تحمل کنيم ... به گذشته ات نظری بيفکن که چه احمقانه بخشيده ای و چه بدبختانه تحمل کردهای .... اگر زيبايی و لذت را میخواهی بايد اندوه را بشناسی که بی اندوه لذت بس بیمعناست ....
کمی با خودت نجوا کن که در آن دم کسی آوايت را میشنود و تومیدانی آن کيست.چرا که در لحظه قلبت مملو از عشق به اوست و در آن لحظه فقط او را میخواهيی و او چه صبورانه میشنود و خواهد شنيد ...
اگر میخواهی دوستت داشتهباشند بايد دوستشان بداری هر طور که باشند مطمئن باش کلاغها را با آن آواز گوش خراششان دوست بداری دوستت خواهند داشت و حتی سنگ را ...
شجاع باش بگذار مبارزی دانشمند شوی ...
خودم
به من بگو برو ماه را بيار زمين، به من بگو برو در دهان شير، به من بگو ... تو را به شب قسم، فقط نگو تا سحر چيزي نمانده است، شكستن عهدمان تا به كي؟! تا به كي؟ شعلههاي بيباوري در كمين كلبه من و تو است... به من نگو كه كلبمون هيزم است ... مرا ببخش كه شيشه ام، آخر شيشه هم شكستنياست ... چهره تاريك شهر فريبنده است!؟