تبليغاتX
A thousand kisses deep
امشب، شب از هميشه تاريكتر است. مثل ماه كه به پنجره اتاقم نزديكتر است. شايد اگر دستم را دراز مي‌كردم مي توانستم ماه را بگيرم اما حسش نيست ... امشب همه چيز يك جور ديگر است،شب سركش و فريبند‌تر، بسان زني زيبا و خمار با پيراهن خوابي بر تن، فخرمي‌فروشد. از هيجان سكوت مي‌كنم ، بي‌قيدم از هربند، گاه پرواز مي كنم و گاه مي‌دوم، طفلك جسمم حيران است، گويي درخواب است.مي‌دانم بعد از هوشياري‌اش مي‌نالد از سوز زخم‌هايش،‌اما آن زخم‌ها رقص ميان تن با شاخسار است ،دردناك و لذت بخش، سبك، نرم، رها، ازاد، فقط مي‌دوم گاه به تو كه خوابي مي‌نگرم و باز مي‌دوم، انتهايي وجود ندارد، شب فريبند‌تر از آن است كه به آغوشت بازگردم، مي‌دوم ، رها، نرم، با عشوه ناز، در فضايي تهي،زماني كه درخوابي، زمان معنا ندارد
وقتي شب نرم‌نرمك رنگ‌مي‌بازد، دلتنگت مي‌شوم و تلاش براي آنكه ببينند مرا به درونم برمي گردم، به درونم كه تويي، قبل از ورودم نگاهي مي‌كنم به تو كه همان مني، خط‌هاي دروه چشم و روي پيشانيت،بدن ظريفت ... قلب تكه تكه شده‌ات بر آنم مي‌دارد بيشتر دوستت بدارم و به درون ميآيم ، بي‌آنكه بداني در آن شب بس فريبنده بر تو چه گذشت ...
...صورتم را كه مي‌شويم به آينه نگاه مي‌كنم ، باز آشكار شدم
                                                                    خودم
 
 

 

+ نوشته شده در 86/04/31ساعت 15:30 توسط crazy |

+ نوشته شده در 86/04/27ساعت 10:32 توسط crazy |

 

 

 

به كجا چنين شتابان؟

 گون از نسيم پرسيد

 دل من گرفته زاينجا

هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان؟

 همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم

 به كجا چنين شتابان؟

 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

 سفرت به خير اما

 تو و دوستی خدارا

چو از اين كوير وحشت به سلامتی گذشتی

 به شكوفه ها به باران

برسان سلام ما را .

 

    (دكتر محمد رضا شفيعی كدكنی )

+ نوشته شده در 86/04/20ساعت 8:52 توسط crazy |

روزهاي باراني را به ياد مي‌آورم و قطرات باران را كه پي در پي به گونه‌هايت سيلي نرم مي‌‍زنند  و تو در اين خيال كه اشك‌هايت شسته مي‌شوند ....  

+ نوشته شده در 86/04/10ساعت 10:7 توسط crazy |

 
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم دستم
باز گويي در عالم ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را دست
و آبرويم را نريزي دل
ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است
اخوان ثالث
+ نوشته شده در 86/04/09ساعت 10:9 توسط crazy |

خيلي وقت پيش، يعني اونوقتها كه قدم بزور به يك‌متر مي‌رسيد... ميگن اوج خواب‌هاي شيرين كودكانست ... اما من دچار اسرار مگويي شدم كه باعث شد شبها نخوابم و اگر خوابيدم هم يهو از خواب بپرم .... بگذريم .... اونوقت‌ها يك پشه اي بود كه من فقط صداشو مي‌شنيدم .... اين پشه كارش اين بود كه صبح‌ها ، صبح هايي كه شايد سه يا چهار ساعت از خوابم نگذشته بود ... در گوشم زمزمه مي‌كرد و منو از خواب بيدار مي‌كرد .... اين ماجرا نزديك به دوسال ادامه داشت ....

.

.

.

حالا از اونوقت خيلي گذشته ، و من قدم به ۱ مترو ۵۳ سانتي‌متر رسيده ... ديشب پشه بازم اومد سراغم ... با صداش از خواب بيدار شدم ... باز مثل هميشه وقتي چشمامو بازكردم نديدمش ...

باورتون نمي‌شه !؟

 

+ نوشته شده در 86/04/06ساعت 15:29 توسط crazy |

فكر كنم شهر نفرين شده كه ميگن همين جاست ......

+ نوشته شده در 86/04/05ساعت 11:56 توسط crazy |

تا حالا لبه پرتگاه ايستادي . يعني جايي كه الان من هستم ... تويي كه ايستادي پشت سرم. مواظب باش من مي‌خوام زندگي كنم ...
+ نوشته شده در 86/04/03ساعت 15:1 توسط crazy |