تبليغاتX
A thousand kisses deep

درحال خواندن كتاب بودم

اسمش چي بود؟! همين كه تو مي‌گي ...!

فقط يك كلمه، تصوير، آهنگ، هواي تكراري، كاسه آشي كه تو زمستون ۱۰ سال پيش خوردي و هنوز طعمش زير دندونات .... فقط يكي، حتي يه ثانيه يادآوري يكي از اينا مي تونه كشيده اي به گوشت بزنه و توسرخ بشي، يادت نياد چه طوري بود كه فصل جديد از داستان زندگيت آغاز شد، و تو بي‌اختيار شروع مي‌كني به گريه كردن، و بي‌صدا توي دلت نجوا مي‌كني، تلاش بيهوده‌اي مي‌كني تا جسمت همراه تو به عقب برگرده، به دورهاي نزديك و نزديك‌هاي دور، و بعد بلند بلند گريه مي‌كني و ميزاري فكر و روحت پرت شه بره به دره هاي عميق،  سفر مي‌كني، ثانيه ها، دقيقه ها، ساعت‌ها ...... در اين لحظه‌است كه تو فكر نمي‌كني به جسمت؟!

وقتي يادت مياد كه بايد برگردي ، قيافت ديدنيه و من اگر مي‌توانستم حيرت نگاهت را فهم كنم براي ابد قاب مي‌گرفتم، و تو مي‌بيني كه ديگر خواندن كتاب به انتها رسيده و جسمت مايل‌ها تنها رفته انتهاي يك چاه و به ماه نگاه مي‌كند در ماه تصويري است بسيار شبيه به تو، مخصوصا وقتي تو را مي‌بوسد و تو براي شيطنت دستانت را مياوري جلوي صورتت، آخ كه چه دلتنگ آن تحريك‌هاي كودكانه‌ مي‌شوم،‌و تصوير بي‌رنگ و بي‌رنگ تر شبيه جسم زرد رنگي‌ كه انتهاي چاه ايستاده و به ماه نگاه مي‌كند.....

 

+ نوشته شده در 87/05/19ساعت 12:9 توسط crazy |

من ميرم بخوابم، شب به خير

تو چه طوري توي اون اتاق بهم ريخته مي‌خوابي

نگاهي به اتاقم مي‌كنم، اوه اينجا رو مي‌گي، ميدوني اينجا بيشتر از نشستن توي پذيرايي احساس امنيت مي‌كنم.

در كامل بسته نشده بود كه ديدم قيافش در حالت تغيير، به گمونم اول شوكه شده بود اما حالا بيشتر يك لبخند تمسخر روي صورتش نقش بسته.

وقتي لامپ اتاق تاريك شد نگاهي دوباره به اتاقم كردم كه پر بود از كارتن‌هاي نيمه باز، آخ اينجا هم اين تخت فلزي آزارم ميده، وقتي روش مي‌خوابم حس بهتري دارم شايد براي اين هست كه كمتر نگاهم به پايه هاي فلزي قرمزش ميافته!

حالا مي‌خوام چشمامم ببندم و به دنيا شب به خير بگم، و آروم مي‌گم شايد اين آخرين شبم باشه، كه قيافه مرديكه مو سفيد سه چهار دندوني شروع مي‌كنه به جولون دادن ، و اون معده سوراخش، خودش كه ميگه هرچند وقت يكبار الكل مي‌خوره، گه خورده ، دائم‌الخمر، مست مياد ميزاره در كون دوست دختر تپل مپلش، كم كم صداها از درز باريك زير در ميان توي اتاقم، آخ اوخ، و نفرت تو مشتم انباشته مي‌شه، گوشام شروع مي‌كنن به هذيان گفتن، دهنم هنگ مي‌كنه، دستهاي سياهش حالا سينه‌هاشو داره فشار ميده، من عرق مي‌كنم، مي‌خوام بخوابم، امروز روز سختي بود، دوباره افكارم  ، برگرد من بخوابم، و شروع مي‌كنن به رژه رفتن، بوي عرق بين سينه‌هاش .....

يه دياسپام ميندازم بالا، گوشي‌هاي استخرمو مي‌كنم توي گوشم، شب به خير

+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 14:41 توسط crazy |

اين رشته را بايد بريد

بگذاري برود

با دهاني تلخ

بگذاري كج و معوج باقي بماند

اصلا شايد زيبايي‌اش در همين باشد

كه وقتي مي خندد

دندان كرم خورده‌اش معلوم شود

....

 

+ نوشته شده در 87/05/06ساعت 12:12 توسط crazy |

 

كاش امروز ساعت ۴ ، باز من با يك كتاب، تو با همان شاخه گل، از نو شروع مي‌كرديم

 

+ نوشته شده در 87/04/18ساعت 11:8 توسط crazy |

زمين ميداند خرخاكي‌ها را چه طور ببلعد ..عصباني و ناراحتم، نميدانم بايد چه كار كنم! دوست دارم فريادم را بر سر زمين خالي كنم اما نگران سوسك‌هايي هستم در اعماق زمين خود را مدفون كردند.... وقتي به ادامه نقش من نيازي نبود من را هم پيش سوسك‌ها دفن مي‌كنن و از من فقط استخوان باقي مي‌ماند ، من تاوان پس خواهم داد ، اي كاش زمان سرعت پيدا مي‌كرد تا من فرصت انديشيدن پيدا نكنم ، فرصت فكر كردن با خر خاكي‌ها به سوسك‌ها چه طور مرا مي‌جوند، آه! افكارم درد مي‌كنند! كسي نيست اين آقايان ، خانم‌هايي كه دائم در حال كشف قرص جديد هستند را .... انگار تب دارم ... شايدم مست كردم ... دارم كج و معوج راه مي‌رم ... شايد سوسك‌ها اعتصاب كردند يه سر زمينو گرفتنو دارن تكان ميدن
به حدي از تو متنفرم كه آرزو مي‌كنم حرفايم را تا به آخر درك كني و اين عفونتي كه تمام بدنم را فرا مي‌گيرد ... اخ ! تو حتي واژه كثافت را نميداني يعني چه؟! گلوم درد مي‌كنه ... يه چيزايي تو مجراي تنفسيم قنديل بسته ... و تو مي‌گي قنديل چيه؟! آه آه آه قنديل آه قنديل .آهان قنديل... خب قنديل ... راستش يه روز مي‌ريم غار كتله خور تو زنجان، قنديلاش ديدنيه
+ نوشته شده در 87/02/10ساعت 8:4 توسط crazy |

 
 
سالها بود از روياهايمان، از دردهايمان، از نقاب‌هايمان، از فلسفه فاحشه‌‌ها، از مرداني كه مانند كرم در هم مي‌لولند، از نگاه‌كودكان معصوم باردارم
اين شكم كوچك من روز به روز بزرگ و بزرگتر مي‌شد ، همراه با رشد خوابهايمان، همراه با روياهايمان...
و من نگران و نگرانتر، نگران از فارغ شدن
چندي‌است گذشته
 
و من متوجه‌شدم دچار سقط باورها شده ام!
 
در زني هنگام سقط چه مي‌توان يافت؟! فريادهاي دلخراش كه وجود را چنگ مي‌زند!آنچه از بدن با درد دفع مي‌شود!...
 
 
 
+ نوشته شده در 86/12/20ساعت 17:31 توسط crazy |

 

آسمان راز مرا مي‌داند، من كه از زخم پر شاپركي مي‌گريم، من كه از بوسه خورشيد به گل مي‌خندم...

 

تولدت مبارك

+ نوشته شده در 86/12/12ساعت 12:57 توسط crazy |

گوش كن، دورترين مرغ جهان مي‌خواند

 گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم‌هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك‌ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه اواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

+ نوشته شده در 86/12/11ساعت 14:15 توسط crazy |

بسيار زمان لازم بود و هست تا من بدانم كه تكه‌هاي پازل با هم نمي‌خونن ... شايد اگر مي‌دانستم كه تو در آن زمان روحم را كنكاش مي‌كردي و صادقانه دوست مي‌داشتي، همان مدت كم‌ را مي‌گويم ديگر برايم دردي نمي‌ماند ، دربرابر تازيانه‌هاي پياپي كه به قلبم مي‌خورند جز سكوت چه دارم تقديم كنم ...

پنجره باز است مي‌توان گريخت

صداي چكاوك را شنيد

اما تن خو كرده است به اين تن

به اين بارداري تلخ

به نگاه پنهان پنجره روبرو

مي‌توان گريخت

اما خو كرده است نگاه

به قاب خالي روي ديوار

 

+ نوشته شده در 86/11/23ساعت 12:48 توسط crazy |

خيلي ناگهاني دلم برايت تنگ مي‌شود

افكارم پاره پاره مي شود

گويي مسيري را طي مي‌كنند

مسيري كه تو در تمامي آن خانه كرده‌اي

باز هم اتفاقي بوي عطرت در فضا پخش مي‌شود

باز هم

و بازهم

و اين بازهم‌هاي تكرار و تكرار

مرا خلاصي نيست از اين درد كه گاه بسيار لذيذ است

دلم برايت تنگ مي‌شود

اما اشكي نمي‌چكد

در سينه دفن مي‌شود

در اعماق قلبم

شايد بهترين مكان باشد

براي از ياد بردن

براي آنكه ارزشمند بمانند

كاش مي‌دانستي كه هنوز پروايي نيست مرا از دوست داشتن

+ نوشته شده در 86/11/16ساعت 7:45 توسط crazy |

اگر نعمت نوشتن را به ياد آورم كمي از درد و رنجم می کاهد...

دورترها بيشتر مي نوشتم فكر كنم انها نيز همين اندازه دلگير بودن، تمامي آنها را دوست نداشتم اما بعضي‌از آنها در گلو گير كن بودن ... احتمالا سري در خود داشتند و من از اين بابت بود كه  لذت مي‌بردم....

حال كه به بيماري ماليخوليايي دچار شده‌ام چند چيز بيشتر مرا تسكين نمي‌دهد

۱- نوشتن

۲- موسیقی

۳- خیال (رویا)

در اولي گويي عاجز شده‌ام و چه دردناك است اين درد!

دومي...

در سومي بي‌نظير حركت مي‌كنم، گوئي به بخشي از درونم قدم مي‌گذارم كه مرا دچار گيجی مي‌كند . من اين گيجي را دوست دارم ، اين گيجي درد بسيار لذت بخشي‌است كه انگار جزئي از من است.... این سومي مثل يك اسب وحشي‌، در تاختن بي‌نقص است، مدهوش مي‌شوي ... جايي براي كسي نوشتم ساليان سال است كه مي‌گذاريم خيال از ذهن ما بگذرد ، برهنه شود و  ما را ماليخوليايي كند، من آن حالت را بيشتر مي‌پسندم وقتي در خلسه هستي ....

چندجايي هم شعر و چرند نوشته ام مثل : پنجره باز است مي‌توان گريخت، صداي چكاوك را شنيد، اما تن خو كرده است به اين تن، به اين بارداري تلخ، به اين اتاق پست و نمور، به نگاه‌ پنهان پنجره روبرو، مي‌توان گريخت ، اما خو كرده‌است نگاه، به قاب خالي روي ديوار ....

به نظرم نفرت انگيز است!

چه چيز نفرت انگيز است؟! مي‌تواند اين باشد يادم نباشد اين پنجره‌باز ممكن است آخرين طبقه يك برج باشد ... چيزهاي ديگري هم مي‌تواند باشد  .... شايد اگر تو هم سخن بگويي ....

چگونه مي‌توان رها شد از كرم‌هايي كه ذهن را مي‌كاوند و در هم ‌مي‌لولند . شايد اين روزها افكارم بيمار گونه گشته است. فكر بيمار را فقط يك نفر كه فكر بيمار گونه دارد درك مي‌كند....

با اين ديد نوشتم كه يك نفر بيايد و اين وبلاگ را بخواند! هان! حالا خيلي مهم نيست، چون زماني نه خيلي دور ما با هم گفتيم، گريستيم، خنديدم و بسيار ،  بسيار و بسيار با هم بوديم، هم آغوش با نوشيدني‌هاي دلچسب، مخالف بوديم و گاه باد موافق ... هنوز مي‌توانم با تا ابد چهره ات را تجسم و نگاه‌هاي ملتمسانه‌اي كه پي آغوش مي‌گشتند، نميداني ، در آن هنگام از جهت نياز مثل يك طفل مي‌شدي! اين راز را من همان اول فهميدم كه تو بي يك نفر نمي‌تواني زندگي كني... بعدها اين را در تجربه‌هاي تو بيشتر يافتم ، بگذريم ، مي‌گفتم ما شب‌ها و روزها داستان گفتيم، شنيديم و عشق ورزيديم ... نه خيلي دورترها اينجوري بود، همين جوري كه توصيف كردم، بسيار تحريك كننده، گويا پاياني نبود ... چشمها جور ديگر مي‌ديد . بار ديگر يادآوري مي‌كنم اين مال نه خيلي دور بود.

حالا يك نگاه خالي مانده و ذهني كه كرم‌ها در آن مي‌لولند، همه كرم‌ها كرم‌نيستند، خودم ديدم بعضي‌از کرم ها پرواز كردند ... بعد‌ها خواهم فهميد كه همه كرم‌ها كرم نيستند ، هميشه بزرگترها اينجور حرف مي‌زنند بعدها خودت خواهي فهميد ....

 لم دادي و تند تند سيگار مي‌كشي .من ديگه وحشتزده نمي‌شم وقتي تو را در اين حال ببينم . نمي‌دونم به چي فكر مي‌كني ... احتمالا مي‌خندي ، خنده هاي جنون‌آميزي به حماقت من!!!؟

من اينجور بودم ... شايد اينجور هم بمانم!

انگاري هاله‌اي مبهم مرا از خاطراتم جدا ساخته؟! تصويرهاي مبهمي هم مي‌بينم. داستان پيرمردي كه مي‌خواست گوسالش گاو دانايي بشود را شنيدي؟ اين مرا هميشه ياد داستان هاي تو ميندازه ... قصه آليس در سرزمين عجايب را چه‌طور؟ داستان ديوانه‌اي كه مي‌خواست عاشق بماند؟

كتاب شاهزاده كوچولو را بارها و بارها به تو دادم بخواني! شايد بارها من آن كتاب را خواندم و نخوانده به تو دادم. نمي‌دانم! اين سئواليست كه مدتهاست از خودم مي‌پرسم! تو واقعا من بودي؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/10/11ساعت 9:40 توسط crazy |

همه چيز درست مي‌شود

گفتي فردا

گريه نكن

اشك نريز

وقتي بيدار مي‌شوي من هنوز اينجام

وقتي بيدار شدي با ترسهايت مبارزه مي‌كني

حالا قلبم  را از تو پس مي‌گيرم

عكس‌هايت را كف زمين ميزارم

خاطره هايم را پس مي‌گيرم

ديگر طاقت ندارم

از فرط گريه اشك‌هايم خشكيد

حالا كه روبروي گذشته قرار گرفتم و عشقي كه به من داشتي

همه اشكها ناپديد شدند

فقط كمي‌بيشتر زمان لازم بود

كمي‌ زمان بيشتر تا ببينم

نوري را كه زندگي به تو مي‌دهد

...

(IF ONLY)قسمتي از موسيقي فليم اگر تنها

+ نوشته شده در 86/10/04ساعت 15:58 توسط crazy |

 

تو مي‌داني كه اين خاكسترها خاموش نخواهند شد. پس خموش!

خموش چشم‌هاي نگران من!

خموش دستان لرزان من!

خموش اي دل!

خموش ناگفته‌هاي دير گفته!

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/09/28ساعت 12:29 توسط crazy |

 

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي كني:

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

             چقدر زود

                                  دير مي‌شود!

                                                                                       به ياد قيصر امين‌پور

+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 16:45 توسط crazy |

 

لحظه‌ي ديدار

لحظه‌ي ديدار نزديک است.

باز من ديوانه‌ام، مستم.

باز مي‌لرزد دلم، دستم.

باز گويي در جهان ديگري هستم.

هاي! نخراشي به غفلت صورتم را، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

و آبرويم را نريزي، دل!

اي نخورده مست!

لحظه‌ي ديدار نزديک است.

                                                             اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در 86/08/28ساعت 8:12 توسط crazy |

كابوس يك كرم
كه از دريچه نگاهم وارد شد
رفت به سوي آنچه پنهان بود از تو ، از من
مايع لجز و لغزنده‌اي را مي توان احساس كرد
تنفر دست زدن به آن
و سايه‌اي كه مثل يخ مي ماند
سايه‌ كه عبور مي‌كند از حنجره‌ام
آوازي كه گويا از اول مرده‌است
حذر مي‌كنم از انديشيدن
...كابوس انديشه لوليدن يك كرم در ميان آنچه مي‌ترسي عريان شود
كابوس كرمي كه كرم ابريشم نباشد
...كابوس كرم بي‌بال، كه توهم دارد در سوراخ كردن، در فرو رفتن
...كابوس به جا ماندن لكه هاي لجز، تهوع آور
+ نوشته شده در 86/08/12ساعت 14:30 توسط crazy |

 

 

حقيقت دانه است! رويش دانه را ديده‌اي؟!

و من چه دانم فلسفه خواب چيست؟!!

+ نوشته شده در 86/07/29ساعت 15:56 توسط crazy |

TinyPic image

غمگينم

غمم را چگونه بگويم

تو را چگونه بخوانم

سياهي را چگونه بشورم

دلم را چگونه رام كنم

خسته‌ام

خسته از رقصيدن با سازهاي ناكوك

از مترسك بودن

مترسكي از كاه بودن

از پوچ بودن

دلم يك دنيا تنهايي مي‌خواهد

فقط من باشم

با خويش تنها

من باشم

با دستان تو

من باشم با يك دنيا رشد

نمو

خزيدن

وزيدن

بريدن

دويدن

دلم نور مي‌خواهد

رقصيدن

شنيدن

بوئيدن

دلم همه را يكجا مي‌خواهد

دلم گم شدن مي‌خواهد

اي كه صداي آشنايم به گوش تو ناآشناست

گاه به آسمان نگاه كن

گاه به من

كه مي‌ميرم بي هيچي

كاش مي‌شد فرياد زد

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/07/22ساعت 11:26 توسط crazy |

اين همه با پر دماغتو قلقلك مي‌دم

نمي‌خواي يه عطسه كني ...

 

 

+ نوشته شده در 86/06/03ساعت 16:1 توسط crazy |

...

خيلي چيزها يادم رفته ....

 

+ نوشته شده در 86/05/31ساعت 14:53 توسط crazy |

قسمتي از كتاب وقتي نيچه گريست:

... چيزي را ناگفته نگذاشته‌ام. ولي تا بخواهيد افكاري دارم كه نمي‌توان كسي را در آنها شريك كرد! شما مشتاق گفت و گويي هستيد كه چيزي در آن پنهان نشود. من معتقدم كه نام واقعي چنين موقعيتي، دوزخ است. آشكار كردن خويش بر ديگري، پيش درآمد خيانت است و خيانت، بيزاري مي‌آورد. اين طور نيست؟ ....

 

+ نوشته شده در 86/05/23ساعت 17:44 توسط crazy |

leonard chohen

 

+ نوشته شده در 86/05/21ساعت 15:15 توسط crazy

پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد

 گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد

تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در 86/05/21ساعت 15:0 توسط crazy |

از خويش آبستنم، درون از درونم تغذيه مي‌كند و خونم را مي‌ميكد، پس از فارغ شدنم چه خواهم شد؟! به چه خواهم ماند؟! من از خويش باردارم، باردار از هوس، از غرور و كبر،‌از عشق‌هاي پياپي باخته، از خويش باردارم پس از فارغ شدن چگونه بر من خواهد گذشت؟!

خشمگينم ، خشم از نگاه تو ، از فريادهاي تكراري و قانوني كه به كثافت مي‌كشد باورم را ... اميد به زيستن نيست كه مي‌زيم، عادت است، خوي نه چندان شايسته، خويش را باردار مي‌يابم، باردار از هزاران سلول مرده كه در انتظار فارغ شدن به ابديت پيوستن، باردارم از خون و من تغذيه كردم از آن، باردارم از توهم‌هاي كرم‌وار، نگران از آنچه باردارم، نگران از فارغ شدن...

باردارم از فريادهايي كه در حنجره‌ام دفن شدند، باردارم از حرف‌هاي تو، از نسيمي كه گاه بوسه‌هايم را هوس‌انگيزتر مي‌كند، باردارم از آنچه آموختم و لعنت به آنچه آموختم .... باردارم از ترس‌هاي ويرانگر، .....

+ نوشته شده در 86/05/17ساعت 10:56 توسط crazy |

قلب تو صدای آواز پرنده ها نوای بهم خوردن باد و برگ را ريزش قطره آبی را از آسمان به عمق زمين می‌شنود. چرا لطيف‌تر نباشد وقتی نور ستاره‌ها را می‌بينی و سهراب را درک می‌کنی!

خداوند مهربان است و دست‌هايش محکم‌تر از هر کوهی است و صدايش دل‌انگيزتر از هر آبشاری است و او احساسی است لطيف‌تر از گلبرگ و حتی هزاران بار لطيف‌تر و نرم‌تر از نسيمی که در سحرگاه صورتت را نوازش می‌دهد. می‌دانم بهتر از من احساسش می‌کنی کمی سکوت کنی صدايش را در قلبت خواهی شنيد.

خداوند انسان را در بهشت آفريد وبدان روزی به آنجا باز خواهيم گشت... ما از خاکيم... خاکی از جنس آرامش و خداوند از روح خويش بر جسم خاکی بی‌جان انسان دميد و ين يکی از بزرگترين سخاوتمندی‌های پروردگار است. روحش بی شک مقدس است . آری می‌خواهم بگويم دارای روح مقدسی هستي  . روحی که در انتظار يک فرصت هرچد کوتاه است که خود را شکوفا کند و به وصال عشق برسد.

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رويم عزم تماشا که‌راست

ما به فلک بوده ايم يار ملک بوده ايم

باز همانجا رويم جمله که آن شهر ماست

(مولانا)

خداوند نعمت انديشيدن داد تا توانيم نيروی عشق. مهربانی. درست انديشيدن . درست ديدن و درست بوئيدن و ... را تقويت کني و مهم‌تر از همه گفت تو انسانی . اشرف مخلوقات ... تو پادشاهی و هر کار که اراده کنی به انجام خواهد رسيد . اما تحت يک قانون زندگی کن . او داد هرآنچه به نفع آدمی بود از سلامتی جسم و روح گرفته تا وعده بهشت برين اما از ما فقط يک چيز خواست و آنهم برپايی قانون عدالت به خرج دهيم و با ما به عدالت رفتار شود . ممکن است سختی‌ها کشيده باشي ... خيلی چيزها بايد داشته باشي اما نداري و نداشتي و شايد هم هرگز نداشته باشي ... اما آدمی چه داند از فردا که روزی تهيدستی پادشاه شهری نشود . نازايی آبستن نشود و درختی خوشکيده به بار ننشيند و فلسفه‌ای در وجودمان جوانه نزد تا به دياريکه پشت درياهاست و حتی دورتر از هفت شهر عطار نرسي....

به اطرافت بنگر . هر کس به گونه ای می‌نالد يکی برای از دست دادن عزيزی. ديگری برای از دست دادن مالش. آن يکی برای گم کردن ايمانش و اين کودک برای کنده شدن پای عروسکش . اما همه تحمل می‌کنن البته نه همه ... فقط آنان که ايمان را يافته اند و شور عشق را در زيست دانسته‌اند و از اين تحمل لذتی بس ناباورانه احساس می‌کنند .

کاش با عشق ببخشيم و با ايمان تحمل کنيم ... به گذشته ات نظری بيفکن که چه احمقانه بخشيده ای و چه بدبختانه تحمل کرده‌ای .... اگر زيبايی و لذت را می‌خواهی بايد اندوه را بشناسی که بی اندوه لذت بس بی‌معناست ....

کمی با خودت نجوا کن که در آن دم کسی آوايت را می‌شنود و تومی‌دانی آن کيست.چرا که در لحظه قلبت مملو از عشق به اوست و در آن لحظه فقط او را می‌خواهيی و او چه صبورانه می‌شنود و خواهد شنيد ...

اگر می‌خواهی دوستت داشته‌باشند بايد دوستشان بداری هر طور که باشند مطمئن باش کلاغ‌ها را با آن آواز گوش خراششان دوست بداری دوستت خواهند داشت و حتی سنگ را ...

شجاع باش بگذار مبارزی دانشمند شوی ...

خودم

+ نوشته شده در 86/05/10ساعت 12:55 توسط crazy |

به من بگو برو ماه را بيار زمين، به من بگو برو در دهان شير، به من بگو ... تو را به شب قسم، فقط نگو تا سحر چيزي نمانده است، شكستن عهدمان تا به كي؟! تا به كي؟ شعله‌هاي بي‌باوري در كمين كلبه من و تو است... به من نگو كه كلبمون هيزم است ... مرا ببخش كه شيشه ام، آخر شيشه هم شكستني‌است ... چهره تاريك شهر فريبنده است!؟

+ نوشته شده در 86/05/08ساعت 12:41 توسط crazy |

امشب، شب از هميشه تاريكتر است. مثل ماه كه به پنجره اتاقم نزديكتر است. شايد اگر دستم را دراز مي‌كردم مي توانستم ماه را بگيرم اما حسش نيست ... امشب همه چيز يك جور ديگر است،شب سركش و فريبند‌تر، بسان زني زيبا و خمار با پيراهن خوابي بر تن، فخرمي‌فروشد. از هيجان سكوت مي‌كنم ، بي‌قيدم از هربند، گاه پرواز مي كنم و گاه مي‌دوم، طفلك جسمم حيران است، گويي درخواب است.مي‌دانم بعد از هوشياري‌اش مي‌نالد از سوز زخم‌هايش،‌اما آن زخم‌ها رقص ميان تن با شاخسار است ،دردناك و لذت بخش، سبك، نرم، رها، ازاد، فقط مي‌دوم گاه به تو كه خوابي مي‌نگرم و باز مي‌دوم، انتهايي وجود ندارد، شب فريبند‌تر از آن است كه به آغوشت بازگردم، مي‌دوم ، رها، نرم، با عشوه ناز، در فضايي تهي،زماني كه درخوابي، زمان معنا ندارد
وقتي شب نرم‌نرمك رنگ‌مي‌بازد، دلتنگت مي‌شوم و تلاش براي آنكه ببينند مرا به درونم برمي گردم، به درونم كه تويي، قبل از ورودم نگاهي مي‌كنم به تو كه همان مني، خط‌هاي دروه چشم و روي پيشانيت،بدن ظريفت ... قلب تكه تكه شده‌ات بر آنم مي‌دارد بيشتر دوستت بدارم و به درون ميآيم ، بي‌آنكه بداني در آن شب بس فريبنده بر تو چه گذشت ...
...صورتم را كه مي‌شويم به آينه نگاه مي‌كنم ، باز آشكار شدم
                                                                    خودم
 
 

 

+ نوشته شده در 86/04/31ساعت 15:30 توسط crazy |

+ نوشته شده در 86/04/27ساعت 10:32 توسط crazy |

 

 

 

به كجا چنين شتابان؟

 گون از نسيم پرسيد

 دل من گرفته زاينجا

هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان؟

 همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم

 به كجا چنين شتابان؟

 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

 سفرت به خير اما

 تو و دوستی خدارا

چو از اين كوير وحشت به سلامتی گذشتی

 به شكوفه ها به باران

برسان سلام ما را .

 

    (دكتر محمد رضا شفيعی كدكنی )

+ نوشته شده در 86/04/20ساعت 8:52 توسط crazy |

چه کسی شیطان را خلق میکند؟
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق460 نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود . بله شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است
                                                                  
                                                                   ازبلاگ يكي از دوستان
 
+ نوشته شده در 86/04/11ساعت 10:16 توسط crazy |