براي نازنيني كه در من شور و شوق را به ياد آورد:
اي بت من به عقل و دين، آنچه نكرده اي بكن
با من خسته بيش از اين، آنچه نكرده اي بكن
لب بگشا و جان طلب، تا فكنم به پاي تو
آنچه نديده اي ببين، آنچه نكرده اي بكن
از تو به وعده ات خوشم، آنچه نگفته اي بگو
وز لب گرم آتشين، آنچه نكرده اي بكن
از كف من ز جان و دل، آنچه نبرده اي ببر
با دل من ز جور و كين، آنچه نكرده اي بكن
تا ز بلاي زندگي، جان رهي رها شود
اي شب محنت آفرين، آنچه نكرده اي بكن
رهي معيري
وقتي براي اولين بار بوسه را از لبانم قاپيدي من بالغ نبودم نه از نظر جسماني بلكه عقلاني و شايد هم دلاني. آن روز بود كه فهميدم بوسه عجب شعلهاي در دل بر پا ميكند . نگاهم كردي شرمگين سرم را پائين انداختم و تا ميتوانستم گريه كردم مرا در آغوش گرفتي و تو هم گريه كردي. باورش سخت بود كه اشكهاي تو بود اشكانم را ميشست. نگاهت كردم و علت گريه تو را پرسيدم. گفتي آزارت دادم! گذاشتم در اشتباهت بماني. حقيقت آن بود كه احساس گناه ميكردم اما نميتوانستم از بوسيدنت توبه كنم و رويگردان شوم اين بود اجازه دادم خود را سرزنش كني و براي دلداريم مرا در آغوش بگيري. از آن پس من هر شب از خواب ميپريدم . ميديدم ماه به زمين نزديك، لبان من سرخ و رنگ بر رخسار تو نيست. خب من از كجا ميدانستم كه در عاشقي گناهي نيست و ناخواسته تو را رنجاندم و تو از خدا خواسته چه قدر مرا بوسيدي. لبانم داغ است ...
اين براي اين هست كه فكر نكنيد من ديگه سر نميزنم اينجا تنها جايي كه من ميتونم بنويسم
همه لرزش دست و دلم از آن بود
كه عشق پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد،
آي عشق ، آي عشق چهره آبيات پيدا نيست.
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون.
احمد شاملو
وقتي آرام بگيريم و از پيله آشفتگي رها شويم حقيقت از زير پوست بيرون ميخزد و دورهاي جديدي از رنج آغاز ميشود كه يا به تعالي ميرساند يا به زندگي پست حیوانی
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
تولدت مبارك
اين روزها در عمق چشمانم نفوذ كردهاند كه خزيدن گلولهها را زير پوستم احساس ميكنم آنقدر كه اشكهايم نميريزند و گلويم را گويي انباشته از تيغهاي ماهي كردهاند. بيش از هرچيز ميخواهم از آنچه اين روزها در انتهاي ديدگانمان جاي گرفتهاند بنويسم و چه ناتوانم در نوشتن. بر من خورده مگيريد نوشتن سخت است ، نميشود آن كه ديدهايم ....
با تاخير متن روز تولدم براي دل خودم مينويسم و يادم مياد چه قدر دلتنگم .
امروز تولد من
همه در كنار من هستند
در آغوش ميگيرند و ميبوسند
تولدم را تبريك ميگويند
من هم آنها را در آغوش ميگيرم
چنان كه تنهائيم را درآغوش ميگيرم
روزهايي هستند كه از راه ميرسند
بو، طعم، خاطرههايي كه تا ابد با تو ميمانند را با خود ميآورند
دلم مي خواهد سيب باشم
دلم ميخواهد تو هم سيب باشي
دلم خيلي چيزها ميخواهد
دلم سرخ شدن هم ميخواهد
اگر دلت ميخواهد من چشمانم را ميبندم
و تو بوسهاي به پيشانيم ميزني
چشمانم را كه باز كردم نبودي
اما پيشاني من هنوز داغ است
از اين اتفاق چنديست گذشته
ميگويند تب دارم
من كه ميدانم اين تب چيست.
ديرگاهي است كه من سرآينده خورشيدم
وشعرم را بر مدار مغموم شهابهاي سرگرداني نوشتهام كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند.
من براي روسبيان و برهنگان مينويسم ... براي شما كه عشقتان زندگيست !
نه به خاطر دنيا ـ به خاطر خانه تو
به خاطر يقين كوچكت
به خاطر آرزوي يك لحظه من كه پيش تو باشم
به خاطر دستهاي كوچكت در دستهاي بزرگ من
و لبهاي بزرگ من
برگونههاي بيگناه تو
به خاطر يك لبخند كه مرا در كنار خود ببيني
خداوندان درد من، آه! خداوندان درد من!
اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت. آتش اين همه حرف در گلويم كه براي برافروختن ستارگان هزار عشق فزون است در ناشنوائي گوش تو خفهام خواهد كرد!
خانهام، افسوس!
بي چراغ و آتشي كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.
شيطنتم گل ميكنه همانطور كه بين دستات گير افتادم يكمي به عقب هل ميدمت تو هم از فرصت استفاده ميكني تمام هيكلت رو مياندازي رو شانههام، ميخندم ميگم آره منم گوشام درازه! به من نگاه ميكني مث وقتي كه گربهها خودشون لوس ميكنند و تو دلت نمياد دستت رو بين موهايشان نكني، به دختر بلوند ميگي يعني من دولوغ ميگم، از سبك گفتنت خوشم مياد و بوسهاي ميكارم روي پيشونيت. خودش ميچپونه تو بغلم، ا ا زرنگي زود پس بده گولم زدي، حالا بلوند داره پاهاش مياندازه رو هم، اداي بچه ها رو در مياري ميگي نه مال خودمه پس نميدم مال خود خود خودم... دستم مياندازم دور گردنت بلوند ميگه يعني به منم نميدي؟ قيافه غمگين به خودم ميگيرم منتظر ميشم نازم بكشي. مگه دلت مياد بوسش نكني وقتي داره دستهاي كشيده لطيفش را از بين موهاش در مياره . ميگي تو هم مال خودمي به هيچ كس نميدمت.
نمي توني باور كني، نمي توني حدسم بزني، ميخواي زودتر لو بدم، اما نميدم بايد مژدهگوني بدي ! خب چي ميخواي؟ نميدونم خودت بگو چه مژدهگوني ميخواي بدي! با پاهات پاهام ميگيري تا فرار نكنم ميخورم زمين. آي آي آي دستپاچه شدي، بغلم ميكني ببينم چيزيت شد؟ بلوند : آره لپم اوف شد بوسش كن گوب بشه! تو هم كه از خدا خواسته. دم گوشش ميگي نميگي؟ پدر شدي! بلوند اخماش ميره تو هم ، رنگت ميپره! دستات سرد ، لرز ميكنم...
كجا ميري؟ الان ميام.
پاشو مگه تو كار نداري، چه قدر ميخوابي دير شد. چشمام رو باز نميكنم، آرام آرام دستام روي شكمم ميكشم كه تخت چسبيده به كمرم. با اون يكي دستم دنبال يه بالشت ديگه ميگردم، من حامله نيستم. مامان ميگه پسر پاك خل شده ، بلند شو كلي كار داريم صبحانه هم كه خوردي اين كارتنها رو ببر انباري.
كارتنها را كه بردم بلوند داشت دنبال كليدش ميگشت، لبخندي زد با دستاش موهاي رو پيشانيش را كنار زد.
وقتي كودك بودم دنيا و تمام آنچه مي خواستي در اختيارت باشد يك رنگ ديگر بود حتي بدترين كارهايي كه انجامدادهاي را به خاطر ميآوري ، بلند بلند شروع ميكني به خنديدن. به يادم ميآيد از يك آدم بسيار بزرگ تر از خودم شنيدم لايه ازون دارد پاره ميشود. با چشمهاي گرد شده نگاهش كردم و همينطور كه انگشتم در دماغم بود انديشيدم كه لايه ازون بسيار مهم است چون آدمهاي بزرگتر از من در موردش بحث ميكنند. تصميم گرفتم لباس قهرمانان را به تن كنم و لايه ازون را از دست آدمي كه آن را پاره ميكند نجات دهم .... و بسيار زود بزرگ شدم ـ منظور همان بلند شدن قد و بالا رفتن سن است ـ ديدم چيزهاي بزرگتر از لايه ازون هم هست و گفتم لايه ازون را بيخيال ...
همين چند هفته پيش با دوست دوران كودكيم گردك رفتيم كوه، از گذشته ها گفتيم ، گفتيم و شنيديم و خنديديم ، به خاطر آورديم كه ميخواستيم آدمهاي بزرگي شويم و اسممان را در تاريخ ثبت كنيم. حس مشترك من و گردك افتخار كردن و باليدن به دوران كودكيمان بود. گردك گفت انگار وقتي بچهبوديم آدمهاي مهمتري بوديم .... تمام تنم شروع كرد به لرزيدن ، چيزي گفته بود كه تمام درونم را می سوزاند، به ياد كتابهاي دكتر شريعتي ، موريس مترلينگ، چخوف، مثنوي .... افتادم كه در كتابخانهام انباشتهام و حتي تعدادي از آنها را نيز باز نكردم چه برسد به خواندن ، سه تاري كه زير بغلم ميگيرم و هاي هاي ميگريم، به آرشيو فيلمهايم فكر كردم كه جدا از علاقهام آنها را ديدهام تا عقب نمانم بگم من هم آن فيلمهاي معروف را ديدهام، ياد خيلي چيزها افتادم، مثلا محل كارم كه خيليها آرزو دارند آنجا كار كنند، ........ و فكر ميكني داشتن اين كتابها و ثبت نوشته ها و نقاشيهايت، شركت در بحثهاي فرهنگي و فلسفي ... يعني اينكه تو ديگر آدم كامل و مهمي هستي.
اما وقتي تنها ميشوي به درونت نگاه ميكني ميبيني چه قدر تكيده و خالياست، مث يك آدم تشنه!
هرچه بگويي بر عليه تو استفاده ميشود.
ياد فيلمهاي پليسي افتادم! فقط نميدانم وقتي شروع ميكني از زمانه شكوه ميكني اين جمله كجا مدفون مي شود.
بنام مهربانترينم
ساليان سال است كه ميگذاريم خيال از ذهن ما بگذرد ، برهنه شود و مارا ماليخوليايي كند، من آن حالت را بيشتر ميپسندم وقتي در خلسه هستي .
طاق باز روي فرش پشمالو اتاقم خوابيدم دستهايم را با بيقيدي از هم باز كردم و اجازه ميدهم نوك انگشتانم با پرزهاي فرش بازي كند. بيشتر دلم ميخواهد سقف اتاقم شيشهاي باشد تا هرگاه روي فرش آلبالوييم ولو ميشوم به آسمان نگاه كنم، خودم را ببينم كه جوراب پشمي آبيم پاهام، موهامو خرگوشي بستم، بلوز و شلوار چهارخونهاي قرمزم كه آدم را ياد دامنهاي اسكاتلندي مياندازد تنمه، صداي موسيقي به گوشم ميرسد و با شروع آهنگ مورد علاقهامDance me to end of love اولين دانههاي برف رقصيدن را آغاز كنند، لئونارد كهن را ميبينم كه با يك دانه برف چرخشكنان به چشمانم نفوذ ميكند و هر بار با دانه برف ديگري، آنقدر كه ديگر همه جا سفيد ميشود. به خود بر ميگردم هنگامي كه استاد گفت يك روز از ايام هفتهتان را به روي كاغذ بياوريد حسابي ذوق كردم هرچند آنقدر اين ذوق پنهان بود كه گاه از چشمان من هم دور ميماند، حرف پسردائيم در اين مواقع كه ميگويد گويي به خر تيتاب دادهاند مرا به خود ميآورد كه نيازي به تيتاب ندارم بلكه دلم بسيار نوشتن ميخواهد. درست نميدانم به خر تيتاب دادهاند يعني چه در هيچ گنجينه لغاتي معنيش را نيافتم، خيلي هم جدي به آن نيانديشيدهام فقط ميگذارم دل پسردائيم لب به خنده باز كند هميشه جملههايش را با ها هاي بلندي تمام ميكند كه بگويد كيفش كوك شدهاست از اينكه توانسته سربهسرم بگذارد. حال كه با خويش تنهايم ميبينم خواسته استاد، دلم را شبيه به گيلاس سرخ شادي نموده است، با دوستانم توافق كردهايم براي هم آرزو كنيم كه يك گيلاس شاد باقي بمانيم، شايد خندهدار باشد شما هم كه اينك متن مرا ميخوانيد زندگيتان سرشار باشد از گيلاسهاي سرخ و شاد.
مسير دانشگاه تا خانه را چندين ورق در ذهن نوشتم و خواندم و گاه پاك كردم جايش جملهاي ديگر گذاشتم، رسيدن به خانه همانا فرار آنچه در ذهن نوشتم همانا، كار من سخت و دشوار ميشود آنچه را به راحتي در ذهن نوشتم اينك بايد كلماتش را در گوشه گوشههاي افكارم بيابم، در اين حالت، حسي عجيب و لذيذ به انگشتانم نفوذ ميكند و ديگر من از آن خود نيستم، ميشوم شاگردي در برابر استاد، نگاهها پشت نگاه، كاش استاد هم بخواند دل مرا، چيزي پنهان هست، چيزي شبيه يك نجوا، زمزمه ميكند شاگرد نااهلي نيستيم، بر خلاف آنچه در هياهوي ما نمايان است پوشاننده وفاداري ما به كلاس است به آنچه در ديدههاي ما بارور ميشود عشق ميورزيم، بيقيد نيستيم. صداي آقاي افصحي ميآيد كه ضربالمثلي بيربط را ربط ميدهد به شعري كه در كلاس خوانديم، دلم ميخواست جلوي خندهام را بگيرم تا بدانيد آنچه اينك گفتم حقيقت است اما با صداي انفجار خنده در كلاس، شرمنده استاد من هم قاه قاه بلند ميخندم، ساكت بودن ما در كلاس براي شما مقدس است ميدانم و نيك ميدانيم. اما آن لحظه كه قاه قاه خنديدم گفتم شايد كسي در ميان ما خنده را از ياد برده باشد، كاش استاد هم ما را ببخشد.
نوشتن در مورد آنچه انجام دادهايم دشوار است، هرچه بيشتر انديشه ميكنم كمتر مييابم، به خاطر نميآورم آنچه در زندگي روزمره ما ميگذرد ميتواند تا چه اندازه تكراري باشد آنقدر كه تبديل به عادت شده است و اين عادت آنقدر مداوم است كه جزئي از ما ميشود، از درون ما رشد ميكند و در چشمانمان پديدار ميشود و ديگر به ياد نميآوريم آنچه قبل از عادت انجام ميدادهايم جزئي از ما بودهاست. دوست دارم بنويسم، نه از آنچه در محيطي كه در آن كار ميكنم اتفاق ميافتد، نه، نمينويسم كه سازمان ما جز معدود سازمانهايي است كه خوب حقوق ميدهد، مزاياي عالي هم دارد، ميتواني ساعتها در اينترنت چرخ بزني كه سرت گيج برود، اينها كه ميگويم براي همه صدق نميكند اما اينطور هم نيست كه كسي نباشد زير پاي همكارش را خالي كند، گويا چارچوبي از باور در درونش نيست، ميتواني به راحتي با دوستت دشمن شوي و برعكس، ميداني خيلي بد ميشود اگر نتواني درونت را پنهان كني، آن وقت است كه ميتوانند به راحتي بگويند از چه قماشي هستي اگر هم به مزاجشان خوش نيايي و كمي هم ساده باشي ميتوانند به راحتي سرت كلاه گشادي بگذارند، گذاشتن كلاه بر سرت كه كمي هم گشاد باشد جاي دلگيري نيست خب ميتوانستي خيلي هم ابله نباشي! اما وقتي از خودت دور شوي بروي جايي كه خودت هم نفهمي كجا خودت را قايم كردهاي، خيلي بدتر ميشود، چرا كه ممكن است كسي بيايد جايت ساك ساك كند، آه ، فكر كنم دچار بيماري چرندگويي شدهام وقتي خود را رها ميكني تا افكارت پرواز كند از اين بهتر نميشود شروع ميكني به هذيان گفتن، ممكن است زيادي صحبت كني چيزهايي بگويي كه خوش نباشد و باعث سوءتفاهمهايي شود كه نتواني آنها را جبران كني، ياد ميآورم دوستم را كه بسيار دوست ميداشتمش، سعي داشتم از عملم دوست داشتنم را بخواند، از بخت روزگار باد آمد و صفحه ما را ورق زد و من تازه دريافتم كه فصل و داستان جديدي را شروع كردهام به خواندن، غافل بودم كه كي پايان رسيد كتابي كه ميخوانديم و ناخوانده باقي گذاشتيم، بعضيها اينگونهاند بايد با آنها سخن گفت. بنابراين تصميم گرفتم هر از گاهي در صحبتهايم بگويم كه شما را دوست ميدارم ممكن است ناغافل به سفر بروي يا بروم و نداني كه چه قدر دوستت دارم. اوايل فكر ميكردند كه مشاعرم را از دست دادهام اما پذيرفتند هرچند گاه مريم كارهايي انجام دهد دور از انتظار. يكي از اين آدمها كه چنين نسبت به او ابراز علاقه ميكنم دائيم است كه 63 سال دارد و من بسيار دوستش دارم گه گداري زنگ ميزنم تا احساساتش را بخرج دهد و از پشت تلفن بوسهاي آبدار نثار ما كند واداراش ميكنم چندين بار اين كار را انجام دهد، او هم مرام ميگذارد و مهر ما را ميخرد و بلند بلند پشت سر هم ميبوسدم، اگر هم اين اتفاق حضوري صورت گيرد دستانم را قلاب ميكنم دور گردنش، بوسهاي ميكارم روي گونهاش، وقتي سوزش برخورد ته ريشش را با پوستم كمي پائينتر از انعكاس رژم بر گونهاش احساس كردم دعوايمان ميشود چرا ريشهايش را نتراشيده، دختردائيهايم ميزنند زير خنده ميگويند بابا تو هم آره، ا ، مـــامــــان لپ بابا را ببين، زندائي زن آرامي است، ميتواني هميشه در حال رفتن به مسجد دستگيرش كني و صداي دائيم را بشنوي كه به شوخي غرغركنان به او ميگويد باز مدرسهات دير شد و با مهرباني رو به دخترها پخ ميكند تا فراريمان دهد، زندائي ميخندد و سفارش ميكند سربه سرم نگذارند، دختر دائيم ادايي برايم در ميآورد، منم زبانم را تا آنجا كه ميتوانم براي آنها بيرون ميآورم و جستي ميپرم كنار دائيم و مجبورش ميكنم دراز بكشد تا ماساژش دهم، شايد كمي از درد پا و كمرش خلاصي يابد، پسر دائيم ميگويد باز اين خودشيرين آمد و چتر شد. اينگونه كه توصيف كردم ميگذرد ايام ما به اتاقمان پناه ميبريم و كمي كتاب ميخوانيم و آخرش نميفهميم كي خواندن را تمام كرديم، گاهي كه دلمان ميگيرد سازي داريم كه از دل بيشتر با قلبمان راه ميآيد، ميگيريم در آغوشمان و انگشتانمان را ميغلتانيم بينسيمهايش، صداهايي هم از آن در ميآيد كه احساس ما را دگرگونتر ميكند.
ميگفتم كه تازگي نقل مكان كردهايم، خانه جديدمان را بدان دليل دوست ميدارم كه بسيار نورگير است، هرچند به تمسخر به من ميگويند تو چه وقت از روز را در خانه هستي؟! من مقصر نيستم كه هر گاه خلاص ميشوم از كار اين دنيا، هوا رو به تاريكي ميرود، نميدانند نورها از پنجره عبور ميكنند، در اتاقم انباشته ميشوند تا به ديدگانم بيايند و با نگاهم عشق بازي كنند، شايد در اين خانه بتوان كمي خواند، تصادفا دريافتم نياز به دانستن در درونم دودو ميزند. مث گربه همسايهام كه نياز دارد كمي بدود و گلاب به رويتان كنار درختي خرابكاري كند، نگفته بودم همسايه ما گربه نگه ميدارد آن هم در آپارتمان؟ وقتي از پلهها سلانه سلانه بالا ميآمدم سرش را از بين در بيرون آورد، زل زد به من، چه قدر بد نگاه ميكنند اين گربهها به آدم، بيشتر به استخواني ميماند كه احتمالا پوستي از شكل گربه تنش كردهاند، زرد كردم و ياد دوستم افتادم از گربهاي كه دائم در زندگيش سرك ميكشد شكوه ميكند! در يك زمان مناسب با اين گربه سنگهايم را وا ميكنم اميدوارم آداب و رسوم سرش شود تا مث دوستم دچار مشكل نشوم. مدتها بود كه به خلوت تنگ پرسازي ميانديشيدم و مناجات با افكاري كه ميترسي عريان شوند، اما اتفاقاتي ميافتاد كه دلت ميخواهد يك نفر در خلوت تو باشد و به بودنش عادت ميكني، به بودن كسي كه ميداني بسيار به تو نزديك است اما تصويرهاي اشتباه و مبهمي از يكديگر در ذهنتان لانه ميكند، و ميبينيد دستانتان براي لمس كردن از هم بسيار دور است، عادت كردن بيماري موذي است كه دردناكتر از موريانهاي است كه از گرسنگي در جيبت ـ جيبي كه پولهايت را نگه ميداري ـ مناجات ميكند، بيماري لذيذي است كه مخمورت ميكند و دردناكتر وقتي مستي در كار نباشد و تو ميماني با يك حقيقت كه هميشه جلوي افكارت پرسه ميزند، از اين هم بدتر ميشود وقتي در حال رژه رفتن شروع به خواندن آوازي كه تو عاشقش هستي به سبك افتضاحي كند ... بگذريم دارم به تو عادت ميكنم، هنگامي متوجه شدم دچار چنين تبي شدم كه تو از برم رفتي و ترس هولناكي تمام وجودم را لرزاند اما بيش از آن از اين رنج ميبرم، تو به خطا در درونت مرا تصوير ميكشي و فهم ميكني و بازمانده غذاي تخيلت را جلوي پرندگان ميريزي، چه كمكي ميتوانم بكنم نازنينم؟!، بيم من بيش از آن است كه قادر باشم حركت ، يا توضيحي برايش داشته باشم تا برايت درك بياورد، عريان كردن افكاري كه درد به آنچه در قلب است ميافزايد چه سود ؟! جز تكرار مكرر سوءتفاهمهايي كه موجب كسالت و دوري تو ميشود. اما من! چندي پيش دلباخته بودم، دلباخته خوابي كه خفت و حالا عادت ...حقيقت اينك در مه پنهان شدهاست هنگاميكه تب فروكش كند ممكن است انفجاري صورت گيرد، حقيقت زير پوست ميخزد و جايگاهش را در مييابد.
ميبينيد استاد، نوشتن در من اين گونه است، هوشيار ميشوم و ميبينم فرسنگها از آنجا كه ايستاده بودم دور گشتهام، چشمانم را ميبندم و در ذهن مينويسم زمانيكه قلم به دستانم ميرسد ديگر نوشتني در كار نيست گويا يك بار آفريده ميشوند و مرا به خلسه مي برند، گاه نوشتن هم نميتواند آنچه را كه در درون جوانه ميزند عريان كند، تصويرهايي هستند كه انرژي و فهمشان بيش از توان ما است آنگاه چشمانم را ميبندم تا تمامي وجودم فرياد كشند و خويش را رها كنند.
آري! پنجره باز است ميتوان گريخت
صداي چكاوك را شنيد
اما تن خو كرده است به اين تن
به اين بارداري تلخ
به نگاه پنهان پنجره روبرو
ميتوان گريخت
اما خو كرده است نگاه
به قاب خالي روي ديوار
هنگام نوشتن دلم چايي ميخواهد آن هم با انجير يا توت، ميروم ليوان چايي، داغ و دلچسب بريزم، شما هم بفرمائيد، يك ليوان چاي ميتواند بهانهاي باشد براي آغاز دوستي.
چه قدر خوابم مياد، این حس واسه وقتی بود كه سوار تاكسي شده بودم تا برم اداره ، چه قدر دلم ميخواست كمي بيشتر بخوابم با اينكه شب دوش گرفته بودم تا صبح كسل نباشم احساس كوفتگي ميكردم ، این کوفتگی روی شونه هام فشار می آورد برای اینکه این حس ناخوشایند که کمی بوی بی عاری از آن می آمد را رها کنم به اطراف نگاه کردم و برنامه آن روزم را مرور کنم ، ياد بلاگم افتادم كه مدتي هست بروزش نكردم، و شروع كردم به نوشتن تو ذهنم ، حرفهايي هست كه نبايد بگي اما هميشه ميگي با وجودي كه هر بار تصميم ميگيري به كسي نگي و حرفايي هست كه بايد بگي اما هربار كه ميخواي بگي ميري توي اتاق شيشهاي و شروع ميكني روي ديوار عكسی از یک قفس نارنجی با در باز ميكشي منتظر ميماني ، پرنده ای بياد خودشو هلاكت كنه و تو هي براش حرف بزني حرف بزني،اگر هم پرنده ای نیامد چه اشکال دارد میری پرنده فروشی و یک قناری می خری که گه گاهی هم برای چه چه بزنه ُ آخ نه که دلت برای اون پرنده بدبخت بسوزه ها نه، واسه اينكه مطمئن بشي گوشات مشكلي پيدا نكرده .... به اين فكر ميكنم چرا هيچ وقت كلاغها نميرن توي قفس ، بغضم داشت ميتركيد به سختي جلوي لرزش صدا و پاهامو گرفتم تا بتونم يك ساعت مرخصي بگيرم و برم پارك نزديك اداره و هاي هاي گريه كنم، از بخت خوشم جاي امني پيدا شد تا من يه دل سير به كلاغا نگاه كنم ، شايد صورتمم تر شده بود باكي هم نبود كسي اگر ميديد شايد خيال ميكرد تاثير كتاب همنوايي شبانه با اركستر چوبهاست كه مرا انقدر پريشان كرده، آخ ، گاه گريه هم عجب حالي ميدهد، جست و خيزهاي كلاغ بچهاي براي در آوردن تكه نون لواش كه با يك ذوق و سليقه خاصي بردش كمي آنطرفتر توي يك چاله آب خيسش كرد و خورد با ولع لذيذي ميخورد ... خواستم كمي مصدع اوقاتش بشم و بپرسم كلاغ جان ميداني نان لواش چند است ؟ گرسنهتر از آنم كرده بود كه بحث فلسفه كه آخرش باز مي رسيد به گرسنگي را با اين بچه كلاغ آغاز كنم كه آخرش هم يك جوري نگاهم ميكرد كه بشينم سرجاي خودم و به اين فكر كنم چرا مرخصي گرفتم ....
كلاغها نظر منو جلب ميكنن، و من پرت ميشم به عقبهاي دور، دورهاي دوست داشتني، به روزهايي كه پدرم برام يك خودنويس نقرهاي خريد و من چند روز بيشتر اونو نداشتم، خيلي دنبالش گشتم، اما پيدا نشد كه نشد، وقتي گفتم بابايي يه چيز بگم دعوام نميكني؟ خندهاي كرد، نفهميدم چرا اونجوري لبخند ميزد، خيلي دلنشين ميشد و من دلم ميخواست با تمام زوري كه دارم دستمو از پشت دور گردنش حلقه كنم و محكم نگه دارم تا بتوني به راحتي مث اسب بالا و پائين بپره بگه بچه بيا پائين و من شهامت پيدا كنم بگم نه تو اسب مني برو ... شايد مادرم عاشق خندههاي پدرم شده بود كه زنش شد، شايد اونم مث من دلش مي خواست كه يه اسب داشته باشه ...، گفتم خودنويسي كه خريده بود گم كردم يه جور عجيبي به دو تا چشام نگاه كرد كه نميدونستم الانه كه گوشمو بگيره يا بگه فداي سرت بابايي- ميدونم كه دوست داشت از اينكه شبيه مامانم بودم، چند باري اينو بهم گفته بود ... همين قضيه باعث شد تا رابطه بين رت باتلر و دخترش (كتاب بربادرفته) منو ياد خودم و بابام بندازه – تا اومدم بگم بابايي به خدا ... دستشو برد بالا ، گفت اون درخت بزرگ ميبيني، گفتم آره، اون لونه رو مي بيني ،گفتم نه، گفت يكمي بيشتر دقت كني مي بيني اون بالاي بالا ، تا گفتم آها آهان آره ديدمش، گفت اون كلاغه خودنويس تو رو با خودش برده، گفتم آخه چرا بايد خودنويس من با خودش ببره، گفت كلاغا از چيزايي كه برق ميزنن خوششون مياد شايد از خودنويس تو هم خوشش اومده، تندي پريدم گفتم بابا برو بالا بيارش، گفت الان كلاغه تو خونشه اگر بريم بالاي درخت نوكمون ميزنه ، و من هر روز چشم به درخت ميدوختم تا ببينم كلاغه كي از لونش ميره بيرون ...هنوزم دلم ميخواد نقشه بكشم تا از درختها بالا برم و لانه كلاغها را جستجو كنم، به گمونم كلي چيز ميشه پيدا كرد ... از اينجا بود كه كلاغ ها براي من مفهومي جز كلاغ بودن پيدا كردن ...
درحال خواندن كتاب بودم
اسمش چي بود؟! همين كه تو ميگي ...!
فقط يك كلمه، تصوير، آهنگ، هواي تكراري، كاسه آشي كه تو زمستون ۱۰ سال پيش خوردي و هنوز طعمش زير دندونات .... فقط يكي، حتي يه ثانيه يادآوري يكي از اينا مي تونه كشيده اي به گوشت بزنه و توسرخ بشي، يادت نياد چه طوري بود كه فصل جديد از داستان زندگيت آغاز شد، و تو بياختيار شروع ميكني به گريه كردن، و بيصدا توي دلت نجوا ميكني، تلاش بيهودهاي ميكني تا جسمت همراه تو به عقب برگرده، به دورهاي نزديك و نزديكهاي دور، و بعد بلند بلند گريه ميكني و ميزاري فكر و روحت پرت شه بره به دره هاي عميق، سفر ميكني، ثانيه ها، دقيقه ها، ساعتها ...... در اين لحظهاست كه تو فكر نميكني به جسمت؟!
وقتي يادت مياد كه بايد برگردي ، قيافت ديدنيه و من اگر ميتوانستم حيرت نگاهت را فهم كنم براي ابد قاب ميگرفتم، و تو ميبيني كه ديگر خواندن كتاب به انتها رسيده و جسمت مايلها تنها رفته انتهاي يك چاه و به ماه نگاه ميكند در ماه تصويري است بسيار شبيه به تو، مخصوصا وقتي تو را ميبوسد و تو براي شيطنت دستانت را مياوري جلوي صورتت، آخ كه چه دلتنگ آن تحريكهاي كودكانه ميشوم،و تصوير بيرنگ و بيرنگ تر شبيه جسم زرد رنگي كه انتهاي چاه ايستاده و به ماه نگاه ميكند.....
تو چه طوري توي اون اتاق بهم ريخته ميخوابي
نگاهي به اتاقم ميكنم، اوه اينجا رو ميگي، ميدوني اينجا بيشتر از نشستن توي پذيرايي احساس امنيت ميكنم.
در كامل بسته نشده بود كه ديدم قيافش در حالت تغيير، به گمونم اول شوكه شده بود اما حالا بيشتر يك لبخند تمسخر روي صورتش نقش بسته.
وقتي لامپ اتاق تاريك شد نگاهي دوباره به اتاقم كردم كه پر بود از كارتنهاي نيمه باز، آخ اينجا هم اين تخت فلزي آزارم ميده، وقتي روش ميخوابم حس بهتري دارم شايد براي اين هست كه كمتر نگاهم به پايه هاي فلزي قرمزش ميافته!
حالا ميخوام چشمامم ببندم و به دنيا شب به خير بگم، و آروم ميگم شايد اين آخرين شبم باشه، كه قيافه مرديكه مو سفيد سه چهار دندوني شروع ميكنه به جولون دادن ، و اون معده سوراخش، خودش كه ميگه هرچند وقت يكبار الكل ميخوره، گه خورده ، دائمالخمر، مست مياد ميزاره در كون دوست دختر تپل مپلش، كم كم صداها از درز باريك زير در ميان توي اتاقم، آخ اوخ، و نفرت تو مشتم انباشته ميشه، گوشام شروع ميكنن به هذيان گفتن، دهنم هنگ ميكنه، دستهاي سياهش حالا سينههاشو داره فشار ميده، من عرق ميكنم، ميخوام بخوابم، امروز روز سختي بود، دوباره افكارم ، برگرد من بخوابم، و شروع ميكنن به رژه رفتن، بوي عرق بين سينههاش .....
يه دياسپام ميندازم بالا، گوشيهاي استخرمو ميكنم توي گوشم، شب به خير
بگذاري برود
با دهاني تلخ
بگذاري كج و معوج باقي بماند
اصلا شايد زيبايياش در همين باشد
كه وقتي مي خندد
دندان كرم خوردهاش معلوم شود
....
كاش امروز ساعت ۴ ، باز من با يك كتاب، تو با همان شاخه گل، از نو شروع ميكرديم
آسمان راز مرا ميداند، من كه از زخم پر شاپركي ميگريم، من كه از بوسه خورشيد به گل ميخندم...
تولدت مبارك
پنجره باز است ميتوان گريخت
صداي چكاوك را شنيد
اما تن خو كرده است به اين تن
به اين بارداري تلخ
به نگاه پنهان پنجره روبرو
ميتوان گريخت
اما خو كرده است نگاه
به قاب خالي روي ديوار
افكارم پاره پاره مي شود
گويي مسيري را طي ميكنند
مسيري كه تو در تمامي آن خانه كردهاي
باز هم اتفاقي بوي عطرت در فضا پخش ميشود
باز هم
و بازهم
و اين بازهمهاي تكرار و تكرار
مرا خلاصي نيست از اين درد كه گاه بسيار لذيذ است
دلم برايت تنگ ميشود
اما اشكي نميچكد
در سينه دفن ميشود
در اعماق قلبم
شايد بهترين مكان باشد
براي از ياد بردن
براي آنكه ارزشمند بمانند
كاش ميدانستي كه هنوز پروايي نيست مرا از دوست داشتن
اگر نعمت نوشتن را به ياد آورم كمي از درد و رنجم می کاهد...
دورترها بيشتر مي نوشتم فكر كنم انها نيز همين اندازه دلگير بودن، تمامي آنها را دوست نداشتم اما بعضياز آنها در گلو گير كن بودن ... احتمالا سري در خود داشتند و من از اين بابت بود كه لذت ميبردم....
حال كه به بيماري ماليخوليايي دچار شدهام چند چيز بيشتر مرا تسكين نميدهد
۱- نوشتن
۲- موسیقی
۳- خیال (رویا)
در اولي گويي عاجز شدهام و چه دردناك است اين درد!
دومي...
در سومي بينظير حركت ميكنم، گوئي به بخشي از درونم قدم ميگذارم كه مرا دچار گيجی ميكند . من اين گيجي را دوست دارم ، اين گيجي درد بسيار لذت بخشياست كه انگار جزئي از من است.... این سومي مثل يك اسب وحشي، در تاختن بينقص است، مدهوش ميشوي ... جايي براي كسي نوشتم ساليان سال است كه ميگذاريم خيال از ذهن ما بگذرد ، برهنه شود و ما را ماليخوليايي كند، من آن حالت را بيشتر ميپسندم وقتي در خلسه هستي ....
چندجايي هم شعر و چرند نوشته ام مثل : پنجره باز است ميتوان گريخت، صداي چكاوك را شنيد، اما تن خو كرده است به اين تن، به اين بارداري تلخ، به اين اتاق پست و نمور، به نگاه پنهان پنجره روبرو، ميتوان گريخت ، اما خو كردهاست نگاه، به قاب خالي روي ديوار ....
به نظرم نفرت انگيز است!
چه چيز نفرت انگيز است؟! ميتواند اين باشد يادم نباشد اين پنجرهباز ممكن است آخرين طبقه يك برج باشد ... چيزهاي ديگري هم ميتواند باشد .... شايد اگر تو هم سخن بگويي ....
چگونه ميتوان رها شد از كرمهايي كه ذهن را ميكاوند و در هم ميلولند . شايد اين روزها افكارم بيمار گونه گشته است. فكر بيمار را فقط يك نفر كه فكر بيمار گونه دارد درك ميكند....
با اين ديد نوشتم كه يك نفر بيايد و اين وبلاگ را بخواند! هان! حالا خيلي مهم نيست، چون زماني نه خيلي دور ما با هم گفتيم، گريستيم، خنديدم و بسيار ، بسيار و بسيار با هم بوديم، هم آغوش با نوشيدنيهاي دلچسب، مخالف بوديم و گاه باد موافق ... هنوز ميتوانم با تا ابد چهره ات را تجسم و نگاههاي ملتمسانهاي كه پي آغوش ميگشتند، نميداني ، در آن هنگام از جهت نياز مثل يك طفل ميشدي! اين راز را من همان اول فهميدم كه تو بي يك نفر نميتواني زندگي كني... بعدها اين را در تجربههاي تو بيشتر يافتم ، بگذريم ، ميگفتم ما شبها و روزها داستان گفتيم، شنيديم و عشق ورزيديم ... نه خيلي دورترها اينجوري بود، همين جوري كه توصيف كردم، بسيار تحريك كننده، گويا پاياني نبود ... چشمها جور ديگر ميديد . بار ديگر يادآوري ميكنم اين مال نه خيلي دور بود.
حالا يك نگاه خالي مانده و ذهني كه كرمها در آن ميلولند، همه كرمها كرمنيستند، خودم ديدم بعضياز کرم ها پرواز كردند ... بعدها خواهم فهميد كه همه كرمها كرم نيستند ، هميشه بزرگترها اينجور حرف ميزنند بعدها خودت خواهي فهميد ....
لم دادي و تند تند سيگار ميكشي .من ديگه وحشتزده نميشم وقتي تو را در اين حال ببينم . نميدونم به چي فكر ميكني ... احتمالا ميخندي ، خنده هاي جنونآميزي به حماقت من!!!؟
من اينجور بودم ... شايد اينجور هم بمانم!
انگاري هالهاي مبهم مرا از خاطراتم جدا ساخته؟! تصويرهاي مبهمي هم ميبينم. داستان پيرمردي كه ميخواست گوسالش گاو دانايي بشود را شنيدي؟ اين مرا هميشه ياد داستان هاي تو ميندازه ... قصه آليس در سرزمين عجايب را چهطور؟ داستان ديوانهاي كه ميخواست عاشق بماند؟
كتاب شاهزاده كوچولو را بارها و بارها به تو دادم بخواني! شايد بارها من آن كتاب را خواندم و نخوانده به تو دادم. نميدانم! اين سئواليست كه مدتهاست از خودم ميپرسم! تو واقعا من بودي؟؟؟
تو ميداني كه اين خاكسترها خاموش نخواهند شد. پس خموش!
خموش چشمهاي نگران من!
خموش دستان لرزان من!
خموش اي دل!
خموش ناگفتههاي دير گفته!
لحظهي ديدار
لحظهي ديدار نزديک است.
باز من ديوانهام، مستم.
باز ميلرزد دلم، دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي! نخراشي به غفلت صورتم را، تيغ!
هاي! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
و آبرويم را نريزي، دل!
اي نخورده مست!
لحظهي ديدار نزديک است.
اخوان ثالث

غمگينم
غمم را چگونه بگويم
تو را چگونه بخوانم
سياهي را چگونه بشورم
دلم را چگونه رام كنم
خستهام
خسته از رقصيدن با سازهاي ناكوك
از مترسك بودن
مترسكي از كاه بودن
از پوچ بودن
دلم يك دنيا تنهايي ميخواهد
فقط من باشم
با خويش تنها
من باشم
با دستان تو
من باشم با يك دنيا رشد
نمو
خزيدن
وزيدن
بريدن
دويدن
دلم نور ميخواهد
رقصيدن
شنيدن
بوئيدن
دلم همه را يكجا ميخواهد
دلم گم شدن ميخواهد
اي كه صداي آشنايم به گوش تو ناآشناست
گاه به آسمان نگاه كن
گاه به من
كه ميميرم بي هيچي
كاش ميشد فرياد زد
قسمتي از كتاب وقتي نيچه گريست:
... چيزي را ناگفته نگذاشتهام. ولي تا بخواهيد افكاري دارم كه نميتوان كسي را در آنها شريك كرد! شما مشتاق گفت و گويي هستيد كه چيزي در آن پنهان نشود. من معتقدم كه نام واقعي چنين موقعيتي، دوزخ است. آشكار كردن خويش بر ديگري، پيش درآمد خيانت است و خيانت، بيزاري ميآورد. اين طور نيست؟ ....
leonard chohen
